به زير آمد ، و با غلامى راست كرده بود ، و او اسپى نيك معدّ و آماده داشته ، برنشست و بگريخت . به جانب خوزستان رفت ، و خواهرش گوهرنسب ميل به دو بيشتر داشتى . روزى از اصفهان به طرف خوزستان مىرفت ، و از جهت برادر به خروارها زر و عدّت پادشاهى مىبرد ، تا لشكر بر او جمع شود .
سلطان محمّد را از اين حال خبر شد . اتابك اياز را با لشكرى بفرستاد ، تا آن مال و خزاين جمله ببردند و غارت كردند . ملكشاه را قوّت مقاومت و محاربت برادر نبود .
سلطان محمّد بر كوشك بود . خاصبك را به خلوت بخواند تا بكشد . او بيامد با امير زنگى جاندار و كشطوقان معروف به شومله . چون به شيب نردبان رسيدند ، شومله دريافت ، بازگشت ، و دامن خاص بك بكشيد تا بازگردد . او بازنگشت . شومله بگريخت . خاصبك و زنگى بر بالا رفتند . هردو را بفرمود سر بريدن و جثّهء ايشان به ميدان انداخت ، مردم از او نفور شدند .
سرهاى ايشان به مشورت وزير جلال الدّين درگزينى به شمس الدّين ايلدگز و نصرة الدّين خاصبك بن اقسنقور صاحب مراغه فرستاد . پنداشت كه ايشان را خوش آيد ، و عصيان نتوانند كرد . ايشان لشكر برگرفتند ، و سليمان بن محمّد را كه عمّ او بود از زنگان بياوردند ، و در همدان به پادشاهى نشاندند .
محمّد شاه بگريخت و به اصفهان رفت ، و چون سليمان از همدان برفت ، با همدان آمد . امير اينانج صاحب رى با او بود ، و اين در سنهء . . . و خمسمايه بود ، به بغداد فرستاد پيش مقتفى ، تا خطبه به نام محمّد شاه كند . خليفه التفات نكرد ، و بعد از سلطان مسعود سلچوقيان را در بغداد رونق نماند ، و امرايى كه اقطاعشان در عراق بود و خليفه بريده ، چون الپغوش كونه و صاحب لحف و مسعود بلال سلطان را بر جنگ خليفه اغرا مىكردند . سلطان رضا نداد . امراء چون نوميد شدند ، گفتند : ما برويم و اين كار بسازيم ، و سلطنت براى تو مقرّر داريم .
جامع التواريخ ( تاريخ آل سلچوق ) ( فارسى ) — صفحة 94
مساهمون: رشيد الدين فضل الله همدانى
ص٩٤