تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع التواريخ ( تاريخ آل سلچوق ) ( فارسى ) — صفحة 89

مساهمون:

ص٨٩
كم از يك ماه بود ، و سلطان تاج الدّين وزير را معزول كرد و به پارس فرستاد ، و به زبان او به بزاپه پيغام داد كه ديدى كه با هم‌عهدان تو چه كردم ، اگر خواهى كه به ايشان دررسى ، پاى از حدّ بندگى بيرون نه و عصيان از سرگير ، بسم اللّه . بزاپه چون اين خبر بشنيد ، حالى با ملك‌زادگان محمّد و ملكشاه و لشكرى به در اصفهان آمد . در شهر باز كردند ، و غلبك شحنه پيش او آمد ، و ملك محمّد را بر تخت نشاند ، و پنج نوبت بزد . و سلطان از بغداد به همدان رسيده بود با حشمى اندك . مسرعان پياپى به خاص‌بك پلنگرى مىفرستاد كه در آمدن تعجيل نماى با لشكر گنجه و ارّان ، و همچنين به شمس الدّين اتابك ايلدگز و به امير شيرزاد و به اتابك ارسلانپه تا لشكر آذربايگان جمع كنند ، و به زودى به مدد سلطان آيند . و اتّفاق خوب را چون بزاپه از اصفهان به درآمد ، به هرموضعى و منزلى مقام مىكرد و به آهستگى مىآمد ، و حشم را استمالت مىداد و وعدهء نويد چون به حدود كرج و سيلاخر به گورآب رسيدند ، سپاه ارّان و آذربيجان در روز برسيدند . سلطان فرمود تا به ميدان ديه بيار فروآمدند . روز ديگر سلطان با جمله جنود روى به مرغزار قراتگين نهاد . چون به ميان مرغزار به ديه كهران رسيد ، بزاپه در مقابل رسيد ، و هم در زمان صفوف بركشيدند . جنگى سخت برفت ، كوشش بسيار نمودند ، و ميسرهء سلطان را خالى كردند . عاقبة الامر بزاپه را در ميان مصاف پياده بيافتند . سياهى رستم‌نام بود چاكر حسن جاندار . او را بشناخت ، گفت : يك‌ده از ولايت پارس به تو دهم ، اگر اسپى به من دهى ، و مرا از اين ميان بيرون برى . سياه برفت و حسن جاندار را خبر كرد ، حالى حسن جاندار برفت و او را اسير كرده ، پيش سلطان آورد . سلطان گفت : پيغامت فرستادم كه به ترك مخالفت بگوى ، و به جاى خود بنشين ، ببين كه با همعهدان تو چه رفت . و شمشير خويش به اتابك خاص‌بك داد ، تا او را به دو نيم كرد ، و سرش به بغداد فرستاد ، تا از در سراى خليفه