حاجب عبد الرّحمن و جماعت امرا سلطان را گفتند كه اين برادر هرآينه خصم ملك بود ، ناگاه او را جماعتى بفريبند ، و بر سر عصيان دارند . اين سخن در دل سلطان مؤثّر آمد ، بعد از يك ماه او را در آن حجره كه بود موقوف كرد .
و عبّاس از اردهند كه محروسهاى حصين است از قلاع مازندران و تا ذخيره باشد ، هيچ آفريده [ را ] بر وى به هيچ طلسم و حيلت و منجنيق دست استيلا نباشد ، و محروسهء استوناوند نيز در قرب جوار او است * با مسافت چهار فرسنگ ، و قلعهء فيروزكوه نيز از فرود او به دربند مازندران نزديك . هر چند كه اين چهار قلعه از بيرون مازندراناند ، امّا پيوسته به حكم پادشاهان مازندران بوده است ، و ألى يومنا هذا برقرار . امّا بسيار وقت بوده است كه واليان و حاكمان بزرگ رى اردهند را بستانند ، و بديشان بدهند از جهت مصلحت وقت ، امّا حكمش از مازندران كنند .
عبّاس به خدمت سلطان آمد ، گرفتن سليمان شاه به مشورت و استصواب او بود ، اگرچه با او همعهد و سوگند بود ، و چون چاولى از عقب بزاپه بازگشت ، سلطان او را به اتابكى پسر خويش ملكشاه بن مسعود كه از عرب خاتونزاده ، به قلعهء برّجين بود ، بفرمود تا او را بياوردند و به چاولى سپردند ، و ملك سليمانشاه را به برّجين فرستادند . جماعت امرا با او برفتند ، چاولى از در همدان به صوب آذربيجان برفت ، و سلطان او را از رى تشريف اتابكى فرستاد . چاولى چون به زنجان رسيد ، فصد كرد . قمر در جوزاء بود . بعد از آن تير انداخت . از قضاى خدا رگش از تأثير فلكى بگسست ، و درحال جان بداد .
سلطان اتابكى پسر خويش به حاجب عبد الرّحمن داد ، و ولايت گنجه و ارّان به دو داد . عبد الرّحمن پسر سلطان را با صحبت چند نفر امرا به ارّان فرستاد ، به حكم آنكه سوگند خورده بود كه يكى ملازم حضرت سلطان باشد ، او مقام كرد ، و در حضرت مىبود ، و به وقت فرصتها سلطان را مىگفت :
بزاپه بندهء شايسته است ، به اندك گناهى او را از بندگى مستردّ نتوان كرد .
جامع التواريخ ( تاريخ آل سلچوق ) ( فارسى ) — صفحة 86
مساهمون: رشيد الدين فضل الله همدانى
ص٨٦