عبّاس آگاه بودند ، و با سلطان گفته كه ما هرگاه كه فرصت يابيم ، بر دشمن پادشاه و ملك ابقا نخواهيم كرد . چون به گنجه رسيدند ، به تاختن گرج اتّفاق كردند ، به حدود شمكور و قلعهء آسمان بين رفتند . در آن ميان فرصت يافتند و عبد الرّحمن را بكشتند . سلطان پسر عبد الرّحمن فخر الدّين را همان روز از شحنگى بغداد معزول كرد ، و او را به قلعهء خلخال فرستاد ، كه به فيروزآباد مشهور است ، و اجازت نداد كه هيچ آفريده در روى او سخنى تلخ گويد .
و چون خبر قتل او به بغداد عبّاس بشنود ، با خليفه مقتفى مقرّر كرد كه روز عيد چون سلطان به صحرا به نماز آيد او را بگيرند ، و بزاپه به ملك همدان بنشيند ، و عبّاس به جنگ خاصبك رود به آذربيجان . اتّفاق حسنه را روز عيد بارانى عظيم مىباريد ، چنان كه هيچكس از خانه بيرون نتوانست آمدن .
بارى تعالى آن آب رحمت از آسمان بفرستاد ، و آن شرّ از سلطان بگردانيد .
بعد از عيد به يك هفته سلطان را سگالش عبّاس معلوم شد از اثر احوال صفحهء عبّاس ، و نيك مستشعر شده ، و قصد گريختن كرده به طرف خوزستان به جانبى ديگر ، و سبب دانستن اين سرّ آن بود كه كودكى را از اهل بصره بدين سگالش وقوف بود ، و او شاگرد طشتدار سراى خليفه بود . با غلامى جامهدار سلطان آشنايى داشت . در اثناى شراب از سر مستى گفت : فقد استولى الوسواس على عبّاس من مطر يوم العيد . اين غلام را فراستى بود .
حالى متوهّم شد . با پسر گفت : تو چرا چيزى مىگويى كه معيّن نمىدانى ؟ و از اين حالت من باخبرم ، و فلان خاصگى سراى با من گفته است . اگر راست مىگويى ، برگوى تا من دانم كه تو نيز مىدانى . كودك مست بود ، حال به راستى بازگفت از ابتداء تا انتها . * فرّاش او را تحسين و آفرين كرد ، و درحال به سلطان انها كرد .
سلطان عبّاس را به سراى خويش خواند و بفرمود تا بگرفتند ، و سرش از تن جدا كردند ، و جثّهء او به دجله انداختند . ميان كشتن عبد الرّحمن و عبّاس
جامع التواريخ ( تاريخ آل سلچوق ) ( فارسى ) — صفحة 88
مساهمون: رشيد الدين فضل الله همدانى
ص٨٨