خاصبك رسيدند . در زير او اسپى با قيمت نيكوصورت يافتند . او را گفتند :
اين اسپ مىفروشى ؟ گفت : نى كه از آن پدرم است ، و مرا بر مال پدر حكم نيست . الحاح بسيار كردند كه پدرت چون بها بسيار بيند ، راضى شود . ابا نمود . غلامان دزديده در هم نگاه مىكردند كه صد دينار به وى دهيم ، و اسپ را به تغلّب ببريم . چون زيرك بود و مقدّمهء اقبال دولت او خواسته بود ، حسّ آن به هدايت عقل و ادراك دريافت ، و راه خانهء او از پيش گرفته بودند ، بدان صوب مجال رفتن نبود .
بازپس نگريست ، راه گشاده ديد . اسپ را بدوانيد ، و غلامان بر اثر وى مىدوانيدند ، هيچيك به دو نرسيدند . ناگاه در پهلوى تلّى به كوكبهء سلطان رسيد . خود را در پيش سلطان انداخت ، و ندانست كه كيست . گفت : اى امير و سالار ! جماعتى از خيل شما آمدهاند و مىخواهند كه اين اسپ از من باز گيرند ، و من بىاذن پدر اين بيع نتوانم كردن ، اللّه اللّه مرا فرياد رس !
سلطان و امرا در صورت روى و تناسب اعضا و قامت و بالا و حركات و سكنات موزون زيباى او نگاه كردند ، جمله به زبان حال گفتند :
ما هذا بَشَراً إِنْ هذا إِلَّا مَلَكٌ كَرِيمٌ .
سلطان اميرى را فرمود كه بنگر ، تا ستانندهء اسپ او كيست ؟ امير بسيار طلبيد ، و جستوجوى كرد ، هيچكس را نيافت . با خدمت سلطان آمد و گفت : خصم او را نمىيابم . سلطان دانست كه اين متظلّم راستگوى است ، و صورت كذب ندارد ، و لا بد غلامان خاصّ بوده باشند كه بر امثال اين تجاسر اقدام توانند نمود . سلاحدارى را فرمود كه نيك بنگر در ميان غلامان ما هركدام اسپ را خوى كرده است ، ايشان را پيش من آر .
سلاحدار در ميان غلامان آن غلام را بياورد .
سلطان از ايشان حال پرسيد . همچنانكه خاصبك گفته بود ، غلامان گفتند : راست مىگويد ، و ما اين اسپ را به جهت خداوند عالم مىخريديم ، و او را مىترسانديم ، سلطان آنجا فروآمد ، و مرغى يخنى و قدرى حلواى شكر