تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع التواريخ ( تاريخ آل سلچوق ) ( فارسى ) — صفحة 81

مساهمون:

ص٨١
ملكى بنشاند . از مرغزار سگ پيغام به سلطان فرستاد كه بدين كار قدم بر ندارم تا سر و دست محمّد خازن را به من نفرستى . سلطان مضطرّ شد و مدهوش ماند . عاقبت محمّد خازن را بگرفتند به تغلّب ، و در زير علم سر و دستش جدا كردند ، [ و به قراسنقور فرستاد ] . قراسنقور به پارس شد ، و منكوبرز را بشكست ، و سلچوقشاه را به ملكى آنجا نصب كرد . و وزارت سلطنت به همدان به عزّ الملك دادند كه كتخداى قراسنقور بود . قراسنقور از پارس بازگشت . منكوبرز بازآمد . سلچوقشاه رنجور بود ، در محفّه مىگريخت . به حدود محروسهء بهنزاد منكوبرز پيش آمد و زمين ببوسيد ، گفت : من بندهء فرمان‌بردارم ، و ولايت [ از آن ] تو است ، كجا مىروى ، و چرا روى ؟ اگر بنده لايق بندگى نيست ، اينك سر و تيغ ، و بسيارى زارى كرد ، و او را به شهر شيراز بازآورد ، و به قلعهء دز سپيد فرستاد به گرم‌سير به حدود نوبندگان و برشاور ؛ و در روى زمين قلعه‌اى از آن حصين‌تر و محكم‌تر و بزرگتر نيست . بر آن چندان چشمه‌هاى آب است كه آسياها بگرداند ، و درختان ميوه‌دار از انگور و نار و سيب و انجير و انگبين بسيار ، و چندان زراعت و عمارت دارد كه حدّ و حصر آن ممكن نباشد ، همه به شيراز آوردند ، به ديوار حاجت ندارد از غايت بلندى و رفعت ، و جمله كمر و كوه است . سلچوقشاه آنجا بماند ، و وفات يافت . اتابك قراسنقور با همدان آمد . از سلطان تشريف يافت ، و به آذربيجان رفت ، و آنجا فرمان يافت . بعد از وفات او چاولى جاندار بزرگ و معتبر شد ، و سلطان مسعود از همدان به رى آمد كه سلطان اعظم سنجر بر عبّاس [ والى رى ] متغيّر بود ، و سلطان مسعود را فرمود تا او را بگيرد ، و رى از او بازگيرد . چون سلطان به رى رسيد ، عبّاس استقبال كرد ، و پيشكشهاى غريب و خدمتهاى پسنديده آورد . سلطان مسعود مصلحت نديد او را رنجانيدن كه مردى غازى بود ، و بدنامى حاصل مىشد . از رى به همدان آمد ، و از آنجا به