سلطان از آن حادثه مهموم و محزون شد . آنگاه به كزستان عراق كشيد ، و از آنجا به بغداد آمد با سپاهى گران ، و راشد پسر مسترشد عزم لشكركشى و انتقام خون پدر خويش داشت . و قحطسالى عظيم بود در همه عراق و كوهستان . راشد از بغداد بيرون رفت به عزم اصفهان ، و مدّتى آن را حصار داد ، از غلاء و تنگى مردم يكديگر را مىخوردند . سعد الدّوله والى اصفهان بود . ملاحده راشد را كارد زدند ، شهيد شد ، و او خطبه از نام مسعود با نام داود كرد .
سلطان برادر مسترشد المقتفى لأمر اللّه را بيرون آورد و به خلافت بنشاند ، و بر او بيعت كرد . خليفه فاطمه خواهر مسعود را بخواست ، و از بغداد به همدان آمد . جماعتى امرا با برسق صاحب اليشتر همعهد شده بودند بر مخالفت سلطان ، و درخواستهاى ناواجب مىكردند . به حدود اليشتر در مرغزارى فروآمده بودند . سلطان از همدان شب را برنشست ، و نيمروز به ايشان رسيد . ايشان همه خفته و آسوده ، سلطان ميان لشكرگاه در خيمهء اميرى فرود آمد . چون امرا را خبر شد ، بر او جمع آمدند . همه را عفو كرد ، و از سر گناه ايشان برخاست .
و زمستان ديگر به جانب بغداد رفت ، و كمال الدّين محمّد خزانهدار را وزارت داد ، و او مردى متهوّر و مبارز بود ، و كفايت و شهامت تمام داشت ، و بر دقايق امور ملك و دولت نظرى بكمال . امرا را حشمت و حرمت نمىداشت ، [ و بهقدر و اندازهء لشكر ] نانپاره به كسان مىداد . امرا به اتّفاق نامه به اتابك قراسنقور * نوشتند كه اين وزير بر ما استهزا و استخفاف مىكند ، و كس را محل نمىدهد ، و سلطان را بر تو متغيّر گردانيده است ، تدبير كار خويش بكن ، مبادا كه استيلاى او زيادت شود .
قراسنقور در خدمت سلچوقشاه از آذربيجان بيامد ، و به مرغزار سگ فرو آمد ، كه سلطان او را نامزد پارس كرده بود ، و برادرش سلچوقشاه را آنجا به
جامع التواريخ ( تاريخ آل سلچوق ) ( فارسى ) — صفحة 80
مساهمون: رشيد الدين فضل الله همدانى
ص٨٠