پيشآمد مسجد شاه
چنان كه گفتيم بازرگانان تهران را ، با دو سيد و همراهان ايشان پيوستگى ميبود ، و در كوششهاى آنان همدستى مينمودند ، و به يارى همديگر پشتگرمى ميداشتند . اين بود ، چنان كه دژرفتارى علاء الدوله و چوب زدن بپاى حاجى سيد هاشم و ديگران را شنيدند ، هنگام پسين بود كه بازارها را بسته و رو به مسجد شاه آوردند ، و در آنجا بشور و هياهو برخاستند ، و بيگمان اين با آگاهى دو سيد ميبود .
آن روز بدينسان گذشت . شباهنگام امامجمعه كسانى از سران اينان را بخانهء خود خواند ، و به آنان مهربانى نمود و همراهى نشان داد و چنين گفت : امروز هنگام پسين بود كه بازارها را بستيد ، و بسيارى از مردم از چگونگى آگاه نشدند . فردا باز بازارها ببنديد ، و علماء را به مسجد آوريد تا بهمدستى كارى پيش رود .
بازرگانان اين كار را خواستندى كرد ، ولى از اين گفتههاى امامجمعه بدلگرمى افزودند ، و فردا بازارها را باز نكرده ، و باز در مسجد شاه انبوه شدند ، و هنگام پسين دنبال علماء فرستاده ، و جز از حاجى شيخ فضل اللّه كه رو ننمود ، ديگران را كشيده و به مسجد آوردند ، و امامجمعه نيز مىبود و با همگى گرمى مينمود .
چنين پيداست كه اين ميخواست رسوايى بر سر دو سيد آورد و رشتهء كوششهاى آنان را گسيخته گرداند ، و اين آهنگ خود را به عين الدوله هم آگاهى داده بود . همين را نوشتهاند ، و گزارش داستان نيز آن را مىرساند . امامجمعه و حاجى شيخ فضل اللّه و ديگران ، پيش افتادن دو سيد و دلبستگى يافتن مردم را به آنان برنميتافتند ، و در جهان همچشمى كه ميان اين گروه بودى ، چنين پيشرفتى به آنان بسيار گران ميافتاد . اين بود از دشمنى و بدخواهى خوددارى نميتوانستند .
از اين گذشته ، امامجمعه را با بهبهانى كينههايى در ميان ميبوده كه داستان آن را در تاريخ بيدارى نوشته .
پس از همهء اينها ، همكارى با صدر اعظم كشور و دوستى با وى ، نتيجههاى بزرگى را در پى توانستى داشت ، و خواهيم ديد كه امامجمعه بچه سودى از اينراه رسيد .
حاجى شيخ فضل اللّه از درون كار آگاهى ميداشت ، و اين بود رو پنهان نمود و به مسجد نيامد . ولى ديگران آمدند و باهم نشسته و گفتگو كرده ، و چنين نهادند كه بكيفر دژرفتارى علاء الدوله برداشته شدن او را از حكمرانى تهران بخواهند . نيز از شاه درخواست كنند كه « مجلسى » براى رسيدگى بدادخواهيهاى مردم برپا گرداند . دو سيد و همراهان ايشان نيك ميدانستند كه عين الدوله اينها را نخواهد پذيرفت ، و خواستشان جز نبرد با او و شورانيدن مردم نميبود .
چون چنين نهادند خواستند واعظى بمنبر رود و اين را بمردم باز گويد . سيد جمال الدين اسپهانى از چند هفته باز بتهران آمده و در مسجد شاه بمنبر ميرفت ، و او نيز دلسوزى