تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 62

مساهمون:

ص٦٢
بيغرضانهء علماء را خواهد شنيد . ، . و الا اگر . . . » « 1 » امامجمعه نگزاشت سخنش را دنبال كند و بيكبار بانك برآورد : « اى سيد بيدين ، اى لا مذهب ، بىاحترامى بشاه كردى . اى كافر ، اى بابى ، چرا بشاه بد ميگويى ؟ . . . » از اين رفتار او سيد جمال بالاى منبر خيره ماند ، و باشندگان سخت در شگفت شدند . سيد جمال خويشتندارى نموده گفت : « من بىاحترامى بشاه نكردم . گفتم : و الا اگر ، كلمهء اگر كه پيداست چه معنايى ميدهد » امامجمعه چون خواستش چيز ديگر ميبود ، گوش بسخن او نداد و فرياد برآورد : « بكشيد اين بابى را ، بزنيد . . . آها بچه‌ها كجاييد ؟ . . » ، اين را كه گفت نوكران او با فراشان دولتى كه از پيش بسيجيده شده بودند ، با چوب و غداره ، بميان مردم ريختند ، برخى هم تپانچه ميداشتند . در همان هنگام كسانى هم ارابه « كر » « 2 » را در دالان مسجد بتكان آوردند و مردم از خارخار چرخهاى آن چنين پنداشتند كه توپ ميآورند . چون هوا تاريك شده ، و چراغهاى مسجد را روشن نكرده بودند ، در ميان آن تاريكى ، اين هياهوى فراشان و نوكران ، و آن خارخار ارابه كر ، مردم را سراسيمه گردانيد ، و انبوهى از ترس رو بگريز گزاردند و مسجد بيكبار بهم خورد . دو سيد و ديگران در جاى خود ايستاده و بكسان خود بانگ ميزدند : « دستى در نياوريد » . در اينميان كسانى به طباطبايى گفتند : « باشد كه امامجمعه بخواهد بآقاى بهبهانى آسيبى رساند » . طباطبايى به پيرامونيان خود دستور داد گرد بهبهانى را گرفتند ، و او را برداشته بيرون بردند . خود طباطبايى نيز ، چون كفشدارش گريخته بود ، با پاى برهنه ، همراه كسانى بخانهء خود رفت . سيد جمال واعظ كه از منبر پايين آمده و از ترس جان ، بيخودوار در گوشه‌اى از مسجد ايستاده بود ، پسران طباطبايى او را دريافته و بخانهء خودشان بردند . بدينسان امامجمعه نقشهء خود را به كار بست ، و يك نيكى براى دولت و عين الدوله كرد . كسان او پراكنده ميساختند ، كه دو سيد و ديگران را كتك زده‌اند . من نامه‌اى ديدم كه يكى از پيرامونيان حاجى شيخ فضل اللّه به ديگرى مينويسد ، و در آن ، اين پيش‌آمد را ، يك فيروزى براى خودشان شمارده و چنين مينويسد : « امامجمعه طاقت نياوردند ، حكم فرمودند كه سيد جمال واعظ را از منبر كشيدند ، و بناى كتك زدن و چوب زدن را گذاشتند در اين بين جناب آقا سيد عبد اللّه و جناب آقا سيد محمد و آقا سيد احمد و سايرين هم كتك وافرى خوردند » ، ولى اينها دروغ است ، و هنوز صدها كسانى از آنان كه در آنشب ، در آن هنگامه بوده‌اند زنده ميباشند و داستان را ميدانند .
هامش
( 1 ) اين نوشته تاريخ بيداريست . ديگران كه هواخواهان امامجمعه بوده‌اند نوشته‌اند چنين گفت : « رجال دولت هم كه راضى بارتكاب اين گونه اعمال ميشوند و تأسيس بنيان ظلم مينمايند معلوم است كه منوط و بسته به رضايت پادشاه اسلام است . چنين پادشاهى بهيچ‌وجه ضرور و لازم نميباشد » . ( 2 ) ارابه‌اى كه براى شستن ناپاكيها در مسجد به كار ميبردند .