شادروان بهبهانيرا كه بيرون بردند بمدرسهء خان مروى رفت ، و صدر العلماء و كسانى هم بسر او گرد آمدند . از اينسوى سيد جمال الدين افجهاى و حاجى شيخ مرتضى و ديگران بنزد طباطبايى آمدند . در اينميان هواداران امين السلطان ، كه سودى از پشت سر اين كوششها براى خود اميد ميداشتند ، بتلاش برخاسته و بنزد بهبهانى و طباطبايى ميآمدند ، و پشتگرمىها ميدادند .
تهران يكشب تاريخى ميگذرانيد ، امشب در صد جا نشستها ميبود و همه انديشهء فردا را ميكردند . بكوشندگان شكستى رسيده ، و پيدا بود كه عين الدوله و همدستان او ، فيروزى خود را دنبال خواهند كرد و فردا هم داستانهايى رخ خواهد داد ، و باز پيدا بود كه با آن ناتوانى ، اينان را تاب ايستادگى نخواهد بود .
شادروان طباطبايى يكراه بسيار بجايى انديشيد ، و آن اينكه فردا در شهر نمانند و به عبد العظيم پناهند ، و با كسانى كه در خانهاش ميبودند چنين گفت : « اكنون كه باينجا رسيد كار را يكسره گردانيم ، و آن را كه ميخواستيم سه ماه ديگر كنيم جلو اندازيم . ما اگر فردا در شهر بمانيم عين الدوله ، امامجمعه و مردم را به كار برانگيزد ، و باشد كه ميانه كسان ما با كسان امامجمعه زدوخورد پيش آيد ، و آنگاه هنگامهء حيدرى و نعمتى و جنگ دو كوى برپا گردد ، و خواست ما از ميان رود . از آنسوى پاى بازرگانان در ميان است . ما اگر به آنان پشتيبانى ننماييم ، كه شاينده نخواهد بود ، و اگر نماييم خواهند گفت ما ميخواستيم قند ارزان گردد و ملايان نگزاردند ، و به اين بهانه بهاى خوردنيها را بالا خواهند برد ، و ببهانه ايمنى شهر و جلوگيرى از آشوب ، بسيارى را گرفته و از شهر بيرون خواهند گردانيد . پس بهتر است چند روزى در شهر نباشيم و بعبد العظيم برويم . »
باشندگان همگى اين را پذيرفتند ، و به بهبهانى پيام فرستادند ، و به اين آهنگ بازماندهء شب را بسر دادند . سيد جمال واعظ ميبايست پنهان باشد و رو ننمايد . شبانه او را ناظم الاسلام كرمانى ( نويسندهء تاريخ بيدارى ايرانيان ) بخانهء خود برد .
حبل المتين كه هوادار عين الدوله و ستايشگر او ميبود ، و برادر دارندهء آن ، سيد حسن در تهران خود را به عين الدوله بسته و براى او ميكوشيد ، در برابر اين داستانها كه از يك ماه باز ، در تهران ، پى هم روميداد ، بخاموشى گراييده است ، و پس از چند ماه كه ناگزير شده آن را بنويسد ، از زبان « آگاهى نگار » تهران خود ( كه بيگمان همان برادرش بوده ) ، نكوهشهاى بيخردانهاى از علماء مىكند ، و چون بداستان همين پيشآمد ميرسد ، چنين ميآورد :
« بهر حال مردم اجتماع كردند ، و علماء را جبرا از خانهها بيرون كشيده در مسجد شاه ازدحام نمودند ، تا غروب نير اعظم جمعيت متصل بهرسو حمله ميكرد ، و بخانهء علماء ريخته هركدام را مييافتند بيرون كشيده به مسجد شاه ميآوردند ، و اغلب علماء خود را بمردم ارائه نكرده شريك در كار نشدند چون آقاى آقا سيد ريحان اللّه ، و آقاى شيخ فضل اللّه
تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 63
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص٦٣