« اواجيق باشد از بيخ و بن كندهاند و الآن بقرار چند هزار نفر تفنگچى از ماكو و » « اواجيق و اطراف شاكى السلاح هستند كه هركسى در ضد مشروطه حرفى بزند ريشه » « او را از روى زمين قطع نمايند و جناب عزت اللّه خان سالار بيدق مشروطه را برافراشته » « عموم اهالى ماكو كه عبارت از هزار و پانصد قريه و دهات است و اكراد و عشاير » « جلالى و غيره عموما اتحاد و اتفاق نموده و آقاى عزت اللّه خان سالار از اعلى و ادنى » « و رئيس و مرؤس هركس را سه بار بكلام مجيد الهى قسم داده است اول اينكه قسم » « ياد كردهاند به خود سالار خيانت ننمايند دوم اينكه با جان و مال در راه مشروطه و » « پيشرفت آن و انتشار عدل ساعى و جاهد بوده آنى غفلت نكنند سوم آنكه قسم » « خوردهاند كه ملت هم به يكديگر خيانت ننمايند و در حفظ و حراست مال و جان يكديگر » « كوتاهى ننمايند . تا حال ملت ماكو خواه عجم و خواه اكراد و عشاير اين امنيت و » « آسودگى و راحت را نديده بودند . بجناب آقاى شيخ سليم سلام برسانيد بگوييد » « هرگاه مستبدين بخواهند خدا نكرده اين مشروطه را برهم زده و ميان ملت نفاق اندازند » « اول بايد تمام اهالى و مشروطهطلبان ماكو را بقتل رسانده بعد از آن به مقصود نايل » « شوند و الا اهل ماكو تا نفس آخرين در پيشرفت اين امر مقدس حاضر و نخواهند گذاشت » « كه ظالمين اعمال منحوسهء خود را دوباره به گردن ملت بار كنند اينها همه از انفاس » « قدسيه جناب آقا ميرزا جواد و همت بلند جناب سالار مكرم بود كه مثل ماكو جايى به اين » « زودى الحمد للّه ترقى كرده و پى بحقوق خود بردند . »
در تبريز نمايندهء ماكو هر زمان ستايشها از غيرت و مردانگى عزت اللّه خان سروده و او را دعا مينمود . چون پس از رفتن اقبال السلطنه آنجا بىحكمران مانده بود سالار مكرم حكمرانى را براى خود ميخواست ، و اين بود كه اين نماينده در تبريز و نمايندگان انجمن ماكو در تلگرافخانه خوى پافشارى مينمودند كه حكمرانى به عزت اللّه خان داده شود . خود او نيز تلگرافها براى انجمن ايالتى فرستاده دلبستگى بمشروطه نموده دستورها ميخواست .
انجمن ايالتى چند بار از نظام الملك خواستار گرديد كه براى ماكو حكمرانى فرستد .
نظام الملك چنان كه بديگر درخواستها گوش نميداد به اين هم گوش نداد و بر سر همين ، يك داستانى رخ داد ، بدينسان كه روزى باز براى همين درخواست كسانى نزد نظام - الملك فرستاده شده بودند ، و آنان چون بازگشتند پاسخ آوردند كه نظام الملك ميگويد :
« ميبايد دستور از تهران خواست » . دستهاى از مردم كه بشيوهء همه روزه در حياط انجمن گرد ميبودند ، اين را چون شنيدند برآشفته و چنين گفتند : « پس والى براى چيست ؟ ! .
يك والى كه سر هركارى دستور از تهران خواهد خواست بچه كار آيد ؟ . . » از اين گونه سخنانى ميگفتند و نمايندگان انجمن بجلوگيرى كوشيده و آرامشان گردانيدند .
ولى نظام الملك چون اين را شنيد بيازرد ، و بنام اينكه از آذربايجان بيرون ميروم
تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 250
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص٢٥٠