ديد كه چند سال ديرتر چه دشمنى بزرگى با مشروطه ، بلكه بكشور نشان داد .
از ملايان بزرگ تبريز تنها كسى كه با مشروطه همراه ماند ثقة الاسلام بود . اينمرد اگرچه جوش و گرمى بسيار نشان نميداد ولى در دلبستگى به پيشرفت كشور و توده پايدار ماند . اما بيرون رفتن او از شهر در اين پيشآمد انگيزه ديگرى ميداشت . چون هميشه ميانه خاندان او با خانواده مجتهد همچشمى و دشمنى رفته بود در اينهنگام براى بستن زبان بدگويان با وى همدردى مينمود .
اين از سوى ملايان بود كه بدينسان از مشروطه كناره ميگرفتند . اين كار از تبريز آغازيد و سپس در تهران و ديگر جا نيز رو نمود . اما از سوى آزاديخواهان ، آنان هم خود را از يوغ ملايان آزاد مىگردانيدند ، و ناگزير جنبش نيز از اين پس رنگ ديگرى خواست گرفت . زيرا چنان كه گفتيم ، چون پيشگامان جنبش ملايان بودند تا ديرى سخن از « شريعت » و رواج آن ميرفت و انبوهى از مردم ميپنداشتند كه آنچه خواسته مىشود همينست . سپس كمكم گفتگو از كشور و توده و ميهندوستى و اين گونه چيزها بميان آمد و گوشها به آن آشنا گرديد ، و بدينسان يك خواست ديگرى پيدا شد كه آزاديخواهان ميانه آن و اين دودل گرديدند ، و خود ناسازگارى اين دو خواست بود كه آزاديخواهان و ملايان را از هم جدا ميگردانيد ، و كنون كه اين كار رخ ميداد يكى از نتيجههاى آن اين خواستى بود كه آزاديخواهان ديگر ياد « شريعت » و رواج آن نكنند و سر هركارى نياز به پرك خواستن از ملايان ندارند .
اين نيز ناگزيرى بود و زيان هم نخواستى داشت . چيزى كه هست آزاديخواهان در آن خواست خود كه كوشيدن به پيشرفت كشور و توده باشد راه روشنى در پيش نميداشتند ، و هر گامى را بپيروى از اروپا برميداشتند . « فلان چيز در اروپا هست ما نيز بايد داشته باشيم » - اين بود عنوان كارهاى ايشان .
اين هم ، اگر از روى بينش بودى باز زيان كم داشتى . افسوس كه چنين نميبود و يك چيزهايى را از روزنامهها از كتابها و روزنامههاى اروپايى برداشته و فهميده و نافهميده مىنوشتند ، و چيزهايى را هم اروپا رفتگان از رويهء زندگانى اروپاييان ياد گرفته در بازگشت بارمغان مىآوردند ، و اينها يك آشفتگى بزرگى در كار پديد آورد و سرانجام باروپاييگرى رسيد كه خود داستان جداييست .
آغاز داستان ماكو
در اينميان در ماكو نيز آشوب پديد آمده و داستانى رو ميداد :
بدينسان كه چون در آنجا انجمن با دست ناطق برپا گرديد و عزت اللّه خان سالار مكرم هوادارى از مشروطه مينمود ، روزبروز بشور و جنبش افزود و در همه ديهها تكان پديد آمد . ديهنشينان نام مشروطه شنيده و معنى آن را آشوب و خودسرى ميپنداشتند و اين بود لگام گسيختگى مينمودند ، و در بسيارى از ديهها بيرقى بالاى مسجدها زده و در آنجا گرد آمده و بنام اينكه « ما مشروطه