شدهايم » بشور و آشوب ميپرداختند . سرانجام به آنجا رسيد كه دستهبندى نموده بماندن اقبال السلطنه در ماكو خرسندى ندادند و با زور او را با سه تن ديگر از ماكو بيرون گردانيدند . اقبال السلطنه ايستادگى ننمود و زنان و كسانش را در دز گزارده خود از مرز گذشته به خاك قفقاز رفت . از اينسوى سالار مكرم و چند تن از سران جنبش رشتهء كارها - يا بهتر گويم رشتهء پ 72 ثقة الاسلام آشفتگيها - را بدست خود گرفته بخودنماييها پرداختند .
كردان كه بيشترشان تاراجگران و آدمكشان مىبودند در ديههاى خود نشستها برپا مىنمودند ، و بى آنكه معنى مشروطه را بدانند ، و بىآنكه رفتار و كردار ديگر گردانند ، لاف مشروطهخواهى و همدستى و يگانگى ميزدند ، و به تبريز و ديگر جاها تلگرافها ميفرستادند . اين در بسيار جاها مىبود كه همين كه نشستى برپا ميكردند و پنجاه تن و صد تن باهم مىنشستند و چند سخنى از اينجا و آنجا ميراندند ، همان را همدستى و يگانگى مىناميدند و با تلگراف بهمهجا آگاهى ميدادند . اگر در يك جا گفتگويى از تفنگ گرفتن و مشق كردن ميرفت همان را دستاويزى ساخته بروزنامهها چنين مينوشتند : « در فلانجا پنجاه هزار قشون ملى حاضر است » . در آذربايجان هم ماكو اين رفتار را ميكرد . براى آنكه نمونهاى از لاف و گزافگويى آنان در دست باشد نامهاى را كه بروزنامه انجمن نوشتهاند و بچاپ رسيده در اينجا ميآوريم :
« الحمد للّه حاليه خوى و سلماس و محال ماكو خيلى منظم و عموم اهالى ماكو مشروطه » « طلب و درخت قوى استبداد را كه عبارت از اقبال السلطنه و ساير متنفذين ماكو و آقايان »
تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 249
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص٢٤٩