يكدسته از طلبههاى مدرسه حاجى ابو الحسن به يارى اين آمدند و در ميانه زدوخورد رخ داد .
طلبههاى مشروطهخواه دستهبندى كرده به خانه بهبهانى و طباطبايى رفتند و داد خواستند ، و دو سيد چگونگى را بشاه نوشته و پافشارى نمودند ، و در نتيجهء آن شاه دستور داد شيخ زين الدين را از تهران بيرون كنند و سيد اكبر شاه و بدگويان نيز بمنبر نروند .
شيخ زين الدين و همدستان او كه سيد محمد تفرشى و سيد اكبر شاه و صدر المحققين و گروهى از طلبهها بودند ، چون چنين ديدند به عبد العظيم پناهيدند ، و چنان كه گفته ميشد شمارهشان تا هفتاد و هشتاد تن ميرسيد . اينان نخستين دستهاى بودند كه از توده جدا گرديدند و چون آگاهى از كار اينان بشهرها رسيد مايه دلگيرى آزاديخواهان گرديد .
ولى در اينهنگام هنوز بديهاى خودكامگى فراموش نگرديده و تكانى كه جنبش بدلها داده بود از نيرو نيفتاده بود ، از آنسوى خود اينان كسان ارجدارى شمرده نمىشدند و دستاويزى براى جدا شدن از توده در دست نميداشتند ، اين بود مردم پروا ننمودند .
محمد عليميرزا كه در پى برانگيختن دشمنانى براى مجلس ميبود او هم باينان ارج نگزاشت .
نتيجه آن شد كه پس از سه هفته كمابيش پشيمانى نمودند و نامهاى با دستينه اكبر شاه و صدر المحققين بمجلس نوشته و در آن « به تمام قسمهاى مشروعه » سوگند خوردند كه « از اول تاكنون با مجلس شوراى اسلامى » دشمنى نداشتهاند و نميدارند و بيزارى از كار خود نمودند . در مجلس گفتگو بميان آمد و دو سيد و ديگران سخنانى راندند و بيزارىجويى آنان را پذيرفتند . آنان چشم ميداشتند كه كسانى بروند و ايشان را بتهران بازگردانند ولى چشمداشت بيجايى بود و بخودشان واگزاردند كه پراكنده شوند و بازگردند .
كارهاى ارجدار دار الشورى
در اينميان دار الشورى چند رشته كارهاى ارجدارى را از پيش ميبرد زيرا از يكسو تكان بهمهجا رسيده و در همه شهرهاى ايران ميانه كهنه و نو ، و خودكامگى و مشروطه ، و ستم و داد نبرد آغازيده و در بسيار جاها دوتيرگيهاى كهنكار خود را ميكرد و آشوب در ميانه پديد ميآورد . مجلس به همه اينها از دور ديدهبانى مىنمود و بهواداران آزادى ياورى ميرسانيد ، و در برخى جاها انجمن تبريز اين كار را به گردن مىگرفت .
در خراسان كه آصف الدوله بجلوگيرى از برپا كردن انجمن برخاسته بود در سايه فشار او را از واليگرى برداشتند ، و او خوار و زبون بتهران آمد . مجلس به اين اندازه بس نكرده و داستان فروش دخترهاى قوچان را دنبال كرده بارها از اينباره گفتگو شد .
ايرانيان عشقآباد تلگرافى بمجلس فرستاده بودند بدينسان : « ما به چشم خود ديديم كه اطفال قوچانيها را در عشقآباد مثل گوسفند و ساير حيوانات بتركمانان ميفروختند و كسى نبود دادرسى نمايد » . اين تلگراف چون در مجلس خوانده شد بسيارى از نمايندگان خوددارى نتوانسته بگريستند ، و در نشست ششم اسفند ( 13 محرم ) ميرزا محمود كتابفروش آگاهيهاى گشادهترى در آنباره داده چنين گفت كه داستان دوتاست : يكى آنكه چون