و در زمان به زمين افتاد . مردم او را هم برداشتند و همگى باهم بمدرسه شتافتند . اديب - الذاكرين با پاى خونين يكسو افتاده ، و تن خونين سيد را در يكسو نهادند . سيد هنوز جان ميداشت و آب براى خوردن خواست ، ولى تا بياورند درگذشت .
حاجى شيخ محمد خون او را بسرورو ماليد ، و بشيون و فرياد برخاست و مرد و زن هم بناله و شيون پرداختند . در اين هنگامه سيف الدين ميرزا مدير توپخانه با يكدسته قزاق رسيد ، اينان به يارى احمد خان آمده ولى دير رسيده بودند و چون هنگامه را ديدند ، كشته سيد را براى آنكه در دست مردم نباشد ، برداشته و روانه گرديدند . مردم ترسيدند اديب الذاكرين را هم ببرند ، او را برداشته بخانهاش رسانيدند . در اين هنگام صدر العلماء با دستهاى سيد و طلبه به آنجا رسيد . شورشيان از ديدن او بدليرى افزوده ، و على كوهى نامى از جوانان ، با كسانى از دنبال قزاقان شتافته و به آنان رسيده و با زور و كشاكش ، كشته سيد را از دست ايشان گرفتند و بازآوردند .
صدر العلماء دستور داد كشته سيد را بردارند و بسوى مسجد آدينه روانه گردند . مردم به آن انبوهى جنازه را برداشته . با شيوه و ناله روان گرديدند . كمكم به شهر آوازه افتاده و كوشندگان از هر سوى شهر مىشتافتند ، بازار و كاروانسراها و تيمچهها بسته ميشد .
بدينسان شورشيان به مسجد جامع درآمدند . از علماء نخست بهبهانى ، و سپس شيخ محمد رضا قمى ، و سپس طباطبايى هر يكى با دستهء بزرگى به آنجا آمدند ، بدينسان در پايتخت ايران شورش بزرگى برخاسته و مردم را در برابر دولت ايستادند . يكدسته از پى علماء رفته هركه را مىيافتند به مسجد مىآوردند . امروز حاجى شيخ فضل اللّه نيز باينان پيوست ، و با دستهاى به مسجد درآمد ، جز امام جمعه كه در شهر نمىبود ، همهء علماى بزرگ ، خواه وناخواه ، همراهى نمودند ، بازرگانان و بازاريان همه ميبودند و مىكوشيدند . بزازان چادر بزرگى آورده و در حياط مسجد افراشتند ، و سماور و افزار و كاچال آنچه در ميبايست از خانهها آوردند . در اين پيشآمد نيز زنان پا در ميان ميداشتند و درآوردن ملايان به مسجد با مردان همراهى مينمودند . در مسجد نيز كسانى از آنان مىبودند .
علماء گفتگو كردند چه بايد كنند ، و بر اين نهادند كه برپا شدن « عدالتخانه » را بخواهند و تا خواست خود را پيش نبرند از مسجد بيرون نروند ، كسانى مىگفتند : برداشته شدن عين الدوله را بخواهيم ، طباطبايى گفت : « اگر عدالتخانه را برپا نموديم ديگر عين الدوله داخل آدمى نيست » .
كشته سيد را شستند و در ميان مسجد گزاردند . كسانى از مردم بشيوهء آن روزى ، گرد او را گرفته و « نوحه » خوانده و سينه مىزدند .
دربارهء او شعرهايى بسوگوارى سروده شده كه چون براون و ديگران ياد آنها كردهاند ما نيز چند بيتى را بنمونه مىآوريم :
غافل زره رسيد و ز هنگامه بىخبر * انگشت حيرتش بشد آنگاه در دهن