« داشت كه بتواند اين حرفهايى كه امروز ميزنند و ابدا ثمر و فايدهاى ندارد از روى علم » « و بصيرت بموقع اجرا بگذارند . »
« بخداى متعال خون از دلم جارى مىشود وقتى كه فكر ميكنم اينهمه استعداد حاضر » « و وسايل موجود اينطور عاطل مانده و ضايع مىشود اگرچه اين ترتيب براى مدارس » « مليه بسيار كار سهل و آسانى است ( يعنى در صورت ميل و اتفاق علماء ) ولى بقدرى مهم و » « بزرگ است كه مؤسسين آن و اسم بزرگوارشانرا با هزار سلام و صلوات ذكر كنند . »
« گوهر يگانه اين خيال مقدس را من بنده بحضور مبارك تقديم كردم و بعقيده خودم » « در عالم انسانيت و اسلاميت داراى اجر جميل خواهم بود حالا شرح و بسط و موشكافيها و » « ترتيب مفصل اين كار بزرگ بسته بمذاكرات و مجالس عديده است چون اين بنده اسباب » « ژلاتين و محرر و ميرزا ندارم و ضعف باصرهام نيز مانع از تحرير زياد است استدعا ميكنم » « سواد اين عريضه بنده را از لحاظ انور ساير آقايان بزرگوار هم كه با حضرت عالى در اين » « افكار عاليه متفق هستند بگذرانيد زياده سلامتى و عزت و اقبال وجود مبارك حضرت عالى » « و همه آقايان عظام را طالبم . » « بنده دولتخواه وطنپرست ملتدوست . . . . گمنامت »
كشته شدن سيد عبد الحميد
بدينسان كوشندگان و دولت ، در برابر هم پافشارى مينمودند ، و پيدا بود كه بيباكى عين الدوله ، ميانه را بهم زده ، و داستانهاى ديگرى پيش خواهد آورد . حاجى شيخ محمد واعظ ، گذشته از كارهاييكه كرده بوده ، در اين روزها زبان خود را نگه نميداشت ، و در منبرها بنكوهش از كارهاى عين الدوله مىپرداخت . عين الدوله دستور داد او را بگيرند ، روز چهارشنبه نوزدهم تيرماه ( 18 جمادى الاولى ) دو ساعت از روز گذشته بهنگاميكه حاجى شيخ محمد سوار خر خود شده و همراه يكتن نوكر ميرفت ، در كوى سرپولك ، ناگهان احمد خان ياور ، با يكدسته از سربازان ، از پشت سر ، با شتاب رسيدند .
حاجى شيخ محمد چون آنان را ديد لگام خر را كشيده ايستاد . احمد خان فرارسيده گفت : « بسم اللّه برويم » پرسيد : « من كيستم و آنگاه كجا برويم ؟ » گفت : « شما حاجى شيخ محمد واعظ هستيد ، و مىبايد با ما بخانهء عين الدوله برويم » دانست كه نافهميده نگرفتهاند و ناگزير شده خود را به آنان سپرد . سربازان گرد او را گرفتند ، و رو بسوى خانه عين الدوله روان گرديدند ، ولى چون به نزديكى مسجد و مدرسهء حاجى ابو الحسن معمار رسيدند ، طلبههاى مدرسه از چگونگى آگاه شدند ، و بهمدستى مردم بازارچه جلو را گرفتند . احمد خان نخواست با آنان زور آزمايد ، و حاجى شيخ محمد را از خر پياده گردانيده ، در قراولخانه كه در آن نزديكى مىبود بند كرد . مردم در پيرامون قراولخانه انبوه شدند ، و در اين ميان آگاهى به بهبهانى رسيد ، و او پسر خود سيد احمد را با كسانى ، براى رهانيدن او فرستاد . از رسيدن ايشان مردم بدليرى افزودند ، و