مردم به سختى افتاده و ميناليدند ، ولى چون آصف الدوله حكمران و ديگران با وى همباز و همراز ميبودند ، جايى براى دادخواهى نمىيافتند . كمكم بآهنگ شورش ميافتند و دستهها بسته باينسو و آنسو ميروند . كسى پرواى ايشان نميكند و بجلوشان نميافتد .
سرانجام طلبهها به كار ميپردازند و با آنان همدست ميشوند ، و يكى از ايشان بنام « رئيس الطلاب » كه قفقازى ميبوده جلو ميافتد و مردم را بسر خود گرد مىآورد ، و كسانى فرستاده حاجى محمد حسن را بپيش خود ميخواند ، و ازو نوشته ميگيرد كه تا سه روز ديگر نان و گوشت را ارزان گرداند . حاجى محمد حسن نوشته ميدهد و بيرون ميآيد ، و بآگاهى از آصف الدوله بگرد آوردن تفنگچى ميپردازد . روز سوم مردم ، ارزان گردانيدن نان و گوشت را مىبيوسيدند ، و چون نشانى نديدند ، باز دسته بستند و رئيس الطلاب با طلبهها به مسجد گوهرشاد آمدند و آنجا را بنگاه گرفتند و به كار پرداختند . رئيس الطلاب گروهى از طلبهها و مردم را فرستاد كه حاجى محمد حسن را بكشند و بياورند . اينان چون بتكان آمدند مردم نيز بازارها را بستند و گروهى نيز از بازاريان باينان پيوستند .
در آن سه روز حاجى محمد حسن تفنگچيهايى از « كاكريها » ، از ديههاى خود گرد آورده و حكمران نيز دويست تن سوار فرستاده بود . اينان در خانهء حاجى محمد حسن و در كاروانسراى پهلوى آن آماده و چشم به راه ميايستادند . طلبهها و مردم كه از چگونگى آگاهى نميداشتند و چنان گمانى هرگز نميبردند ، بخانهء حاجى محمد حسن رسيده و چنين خواستند با زور و فشار در را بشكنند ، و بدرون رفته حاجى محمد حسن را بگيرند .
از آنسوى نخست با چوب و سنگ پاسخ دادند و سپس بيكبار با تفنگ شليك كردند ، طلبهها و مردم همين كه آواز شليك تفنگ شنيدند رو برگردانيده و بگريختند و كسانى كه تير خورده بودند بيفتادند . تفنگچيان دنبالشان كرده ، از پشت بامها شليككنان تا صحنشان رسانيدند ، و در صحن نيز زينهار نداده و همچنان شليك كردند . دستهء انبوهى تير خوردند ، كه رويهمرفته چهل تن مردند و بازمانده پس از زمانى بهبود يافتند . اين شد نتيجهء شورش مردم بيچاره .
اين داستان در ماه فروردين ميبود ، ولى آگاهى از آن بتهران ، در ماه ارديبهشت رسيده و خود رنگ ديگرى پيدا كرده چنين پراكنده شد كه بدستور آصف الدوله حكمران ، شليك بگنبد امام رضا كردهاند ، و پاس آن را نگه نداشتهاند . همين بمردم بسيار گران ميافتاد و بناخشنودى آنان از دولت بسيار ميفزود ، و همه را مىسهانيد . آن روز باورهاى مردم ديگر ميبود .
كوشندگان ، همين را عنوان ديگرى گرفتند . شادروان طباطبايى خود بالاى منبر ياد پيشآمد كرد و بسيار گريست . هم كسانى شبنامهها در آنباره نوشتند .
نامه طباطبايى بمظفر الدين شاه
در اين روزها طباطبايى ، نامهاى به خود شاه نوشت ، و آن را شش نسخه گردانيده ، از شش راه فرستاد كه بارى يكى به او برسد و ما اينك نسخه آن را در اينجا ميآوريم .