الشوك لم يحصد به عنبا » كاشتن تخم جفا و چشم داشتن خرمن وفا روا نباشد . فضل اللّه معجم :
ندانستى چو حنظل ميفشاندى * كز آنجا نيشكر نتوان درودن
اگر بار خار است خود كشتهاى * و گر پرنيانست خود رشتهاى
خلاصه سالار و دو برادر و پسر را به اردو رسانيد حسب الامر حسام السلطنه سپردهء حسين پاشا خان گردانيد .
آنكه با دوست نخفتى ز سر حزم به شب * بسته دستش بر دشمن نگر استاده به زور
حسام السلطنه با تمام اردوى نصرت شعار از خارج شهر به درون حصار آمده سنگرهاى درون و بيرون ويران گرديد . هفتصد خانهوار مروى كه در شهر نشيمن داشتند و اكثر اين شور و شر از آنها بود كوچ داده به خبوشان و تربت و ساير محال خراسان نشيمن معين كرد . محارست و محافظت شهر و ساكنين بعهدهء عباسقلى خان سرتيپ نمود بعضى از اشرار و مفسدين كه دفع آنها به اقتضاى سياست ملكى لازم بود دفع فرمود . چون اخبار اتمام كار و تصرف شهر و حبس سالار معروض درگاه سپهر اقتدار افتاد سران و سركردگان به ارسال عطاياى خاص از جانب اعليحضرت مرحمت مناص عز و اختصاص يافتند . به اميرزادهء سلطان مراد ميرزا نشان تمثال همايون و شمشير مرصع عنايت آمد ، درين وقت به لقب حسام السلطنه ملقب گرديد . محمد ناصر خان به نشان الماس و عبد العلى خان سرتيپ توپخانه و سام خان ايلخانى به نشان مرصع مفتخر شدند . به عباسقلى خان و صمصام خان و تيمور پاشا نشان سرتيپى التفات شد ، و همچنين سرهنگان و ساير بزرگان خراسان به خلاع فاخره و نشان سرافراز آمدند و همچنين از امناى دولت قوى شوكت چاپار رسيد ، حكم محكم مشعر بر آنكه :
بيت
رخنهگر ملك سرافكنده به * لشكر بد عهد پراكنده به
دربارهء سالار و پسر و برادرش رسانيد . حسين پاشا خان از جانب حسام السلطنه به امضاى فرمان قضا جريان مأمور گرديد . در شب دوشنبه شانزدهم جمادى الآخر كه روز آخر زندگانى ايشان بود دژخيمان مريخ صلابت به خيمهء محبس ايشان درآمده