اولا محمد عليخان برادر بعد امير اصلانخان پسرش پس خود سالار را روانهء ديار بوار گردانيدند .
دمى چند بشمرد و ناچيز شد * به سخره جهان گفت : كاو نيز ، شد
ميرزا محمد خان بيگلربيگى برادر ديگرش كه در سبزوار مأسور و در دار الخلافه محبوس بود ، آن هم در شب چهارشنبه نهم رجب بسزاى اعمال خويش كيفر برد .
بيت
كسى كه دامن اقبال شاه داد از دست * ز سر برآيد و از پا درآيد اينش سزاست
هرآنكه كرد خلاف خدا شود مقهور * خلاف امر اولو الامر هم خلاف خداست
چراغ عليخان بدار الخلافه مراجعت كرد به نشان سرهنگى و قولر آقاسىباشى غلامان قرين التفات بىپايان گرديد . ذلك تقدير العزيز الحميد .
ذكر حقايق اخبار فتنهء سيد يحيى دارابى و بابيهء نيريز و خاتمهء كار آن جماعت بيدين « فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُفْسِدِينَ » *
سيد يحيى ولد آقا سيد جعفر دارابى الملقب به كشافست . مرحوم سيد جعفر از جملهء سادات و علماء عظام بود ، و از اجلهء ارباب فضل و كمال . خلف ناخلفش عمدهء اصحاب ضلال و تودهء رجال دجال شد . چندى در دار الخلافه با بعضى از امناء دولت مصاحبت نمود چون در اين مسافرت آن را حاصلى بدست نيامد فتح البابى روى نكرد . از داعيان ميرزا على محمد باب شد و به جانب يزد روى نهاده و از آنجا به اظهار دعوت پرداخت آقا خان نايب الحكومه در مقام دفعش برآمد . از يزد عازم فارس شد چون داراب را با نيريز قرب جوار و سيد يحيى عالمزادهء معروف آن ديار بود و اهالى نيريز سابقا اخلاص و ارادتى نسبت به آن اظهار مىنمودند ؛ لهذا به نيريز شتافت . از فضايل و كرامات باب بابى چند خواندن گرفت ؛ معجزات و خوارق عاداتش را شمردن . اهالى دهات كه بالفطره كودن و بليدند به اين مزخرفات و ترهات گرويده بر گردش جمع و پروانهء آن شمع شدند . از قضاى اتفاقيه ظهور اين هنگامه در هنگامى بود كه فيما بين اهالى اين بلوك با حاجى زين العابدين خان ضابط به سبب سوء سلوك كدورتى ظاهر و نقارى در كار