فالكلب خير عنده * منى و خير منه عندى
« آن كس كه سگش را جل رنگارنگ مىپوشاند ، ولى دربارهء من تنها به پوستم قناعت مىكند . سگ نزدش بهتر از من است ، و هم سگ نزد من بهتر از اوست . »
انسانى در حلقهء شكار
امير فخر الدين بغدى بن قشتمر براى من حكايت كرده گفت : زمانى جدم ملك قشتمر حلقهاى براى شكار زد و در آن حلقه انسانى گرفتار شد كه بسيار كوتاه - قد بود مانند كودكى كه سنش پنج سال باشد ، و ناخنها و موهاى بدنش بسيار بلند بود ، سپس او را گرفته نزد ناصر لدين اللّه بردند ، و با او به گفتگو پرداختند ، ولى او هيچگونه سخنى نمىگفت ، آنگاه برايش غذا و آب آوردند ، ولى چيزى نخورد و ننوشيد ، و هر چه سعى كردند كه با او گفتگو كنند نتوانست حتى يك كلمه سخن بگويد . در اين هنگام يكى از حاضرين به دو گفت : پس چه مىخواهى ؟ باز هم حرفى نزد ، دوباره به دو گفت : مىخواهى آزادت كنيم ، وى سرش را تكان داد يعنى آرى ، ناصر لدين اللّه دستور داد آزادش كنند ، و چون آزاد شد بناى دويدن را گذاشت ، چندانكه از آهو تندتر مىدويد ، و سر به بيابان نهاد و رفت .
كسرى و رعيتش
از بزرگمهر دربارهء اردشير پرسش كردند . بزرگمهر گفت : اردشير شب را براى حكمت بيدار مىماند ، و روز را براى سياست مىگذاشت . نيز به دو گفتند :
براى چه كسرى نيكى خود را به همهء رعيت روا مىداشت ؟ گفت از ترس آنكه مبادا مستحق از نظرش دور شود ، گفتند : چگونه مىتوانست به همهء رعيتش نيكى كند ؟ گفت : آرى وى براى همه نيت خير مىكرد ، و چون چنين نيتى داشت نيكىاش شامل همه مىشد .