تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ فخرى در آداب ملكدارى و دولتهاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 73

مساهمون:

ص٧٣
است و از او جدا شده ازينرو برخاسته آب برايش آورد ، و پذيراييش نمود ، چيزى نگذشت كه جوانى خوش صورت كه بر اسبى زيبا سوار بود و زىّ پادشاهان داشت با سر و صورتى غبارآلود فرا رسيد . آن مرد برخاسته بر وى سلام كرد ، سوار از او پرسيد سگى را نديدى از اينجا عبور كند ، آن مرد گفت : چرا مولانا هم اكنون در خيمه است ، و آب نوشيده استراحت كرده است ، و چون به اينجا رسيد در كمال خستگى و عطش بود ، يزيد چون سخن آن مرد را شنيد از اسب فرود آمد و وارد خيمه شد ، و به سگ كه استراحت كرده بود نظر افكند ، و سپس ريسمان او را گرفت تا از خيمه بيرون ببرد ، در اين وقت مرد شكايت حال خويش را به يزيد نموده جريان مالى را كه عبيد اللّه بن زياد از او گرفته بود به دو گزارش داد ، يزيد نيز دواتى طلبيده به عبيد اللّه نوشت مال او را پس بدهد ، و خلعتى با ارزش نيز به وى ببخشد ، سپس سگ را گرفته از خيمه خارج شد ، آن مرد نيز همان وقت به كوفه رهسپار شد و به دمشق نرفت . نيز سلطان مسعود [ 1 ] در اين خصوص مبالغه مىكرد ، و به سگ‌ها جل اطلس رنگارنگ مىپوشانيد 3 و دست‌برنجن‌هاى طلا به دست و پاى آنها مىآويخت ، و گاه نسبت به امين الدولة بن تلميذ [ 2 ] طبيب نصرانى كه مردى فاضل و ظريف بود كم التفاتى مىكرد ، ازينرو امين الدوله دربارهء سلطان مسعود سرود :
من كان يلبس كلبه * وشيا و يقنع لى بجلدى
هامش
[ ( 1 - ) ] سلطان مسعود بن ملكشاه سلجوقى پس از برادر خود طغرل به پادشاهى رسيد ، و پس از هجده سال و نيم سلطنت در سال 547 بيرون همدان درگذشت . حمد اللّه مستوفى ، تاريخ گزيده ص 455 . [ ( 2 - ) ] ابو الحسن هبة اللّه بن تلميذ نصرانى طبيبى حاذق و شاعرى نغز گفتار و شيرين سخن بود ، در عصر خود بزرگ نصارى و رئيس و قسيس ايشان به شمار مىرفت و در سال 560 در سن صد سالگى در بغداد درگذشت . ابن خلكان وفيات الاعيان .
تاريخ فخرى در آداب ملكدارى و دولتهاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 73 | محمد بن علي بن طباطبا ( ابن الطقطقي )