يعنى : چيزهايى از رفق و مدارا هست كه جز براى منصب نبوت شايستگى ندارد .
گويند صلاح الدين يوسف بن ايوب فرمانرواى مصر و شام بسيار نرمخو بود .
و بدين صفت شهرت داشت ، زمانى در پى بيمارى دراز مدتى كه او را ناتوان نموده نيرويش را از ميان برده بود ، در آن حال به حمام رفت ، و از غلامى كه بالاى سرش ايستاده بود آب گرم خواست ، غلام آبى بسيار گرم در طاس ريخت ، و چون نزديك وى برد دستش لرزيد و طاس فرو افتاد و آب گرم تن او را سوزانيد ، ولى صلاح الدين از وى بازخواست نكرد ، بلكه هيچ سخن نگفت . پس از ساعتى آب سرد از غلام خواست ، غلام طاس را پر از آب بسيار سرد كرد و چون نزديك صلاح الدين برد دوباره همان اتفاق افتاد و دستش لرزيد و طاس با آب سرد بر سر وى افتاد ، در اين هنگام صلاح الدين بيهوش شد چندانكه نزديك بود قالب تهى كند .
چون پس از لحظهاى به هوش آمد به غلام گفت : اگر قصد كشتن مرا دارى بگو ؟ و بيش از اين چيزى نگفت . خدا از وى خوشنود باد .
نيز گويند شخصى كه دهانش بوى بد مىداد براى مشاوره به يكى از رؤسا نزديك شد ، در اين هنگام آن رئيس به دو گفت : از نزد من دور شو كه مرا آزار دادى ، آن مرد گفت : نه عزت دارى و نه احترام ، ما تو را رئيس خود كرده مقابلت ايستادهايم كه بالاتر از اين را از ما تحمل كنى ، و به چيزهايى بزرگتر از اين شكيبايى نمايى .
ديگر از حقوقى كه رعيت بر ذمهء پادشاه دارد جلوگيرى وى از ستمكارى توانگران بر ناتوانان ، و گرفتن حق زيردستان از زورمندان و برپاداشتن حدود در ميان مردم ، و حق را به صاحب حق رساندن ، و به داد ستمديدگان رسيدن ، و به فرياد مظلومان پاسخ دادن ، و ميان خويش و بيگانه ، و ارجمند و افتاده به عدل داورى - كردن است .
عمر بن خطاب به مردى گفت : من تو را دوست نمىدارم ، آن مرد گفت : در اين
تاريخ فخرى در آداب ملكدارى و دولتهاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 43
مساهمون: محمد بن علي بن طباطبا ( ابن الطقطقي )
ص٤٣