تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ فخرى در آداب ملكدارى و دولتهاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 422

مساهمون:

ص٤٢٢
اين سهم من از اين ارمغان و بقيّه را نيز ميان حاضرين تقسيم كرد . سپس در بارهء حوايج آن مرد و همسرش پرسش نمود ، و خواسته‌هاى ايشان را برآورد ، و به كسانى كه در آن جا بودند گفت : اين مرد در قريهء ما همسايه و شريك زرع مختصر من بود ، و او را به امانت مىشناسم . از جمله چاره‌انديشىهاى يحيى بن هبيره اين بود كه در يكى از بلاد عجم مردى در هر روز جمعه كه نماز به پا مىشد برخاسته به بدگويى دربارهء خليفه مىپرداخت ، و به سلطان دعا مىكرد ، چون اين خبر به گوش ابن هبيرهء وزير رسيد شخصى از اهل بغداد را خواسته به او فرمود بدان نقطه سفر كند ، در ضمن ده دينار طلا و شيشه‌اى كه رنگ خضاب در آن بود به دو داده گفت : چون بدان بلده وارد شدى در زىّ تجّار در آى ، و روز جمعه به مسجد برو ، و چون آن شخص به نفرين و بدگويى دربارهء خليفه پرداخت تو نيز برخيز و آمين بگو ، و پى در پى اشك بريز و بگو : آرى خدا وى را چنين و چنان كند كه مرا از عيال و وطنم دور كرد ، و به فقر و تنگدستى افكند ! همچنين جمعهء ديگر برخيز و گريه كن و خليفه را دشنام ده ، سپس به آن مرد بگو : من سوگند ياد كرده‌ام كه دهان تو را پر از طلا كنم ، و دينارها را در دهان وى بريز و از مسجد خارج شو ، و رنگى را كه در شيشه است به صورت و ريش خود بمال ، زيرا اين رنگ پوست صورتت را تيره و ريشت را سياه مىكند ، پس از آن زىّ خود را تغيير بده تا شناخته نشوى و در معرض هلاكت قرار نگيرى . فرستادهء وزير نيز به دستور وى عمل كرد ، و چون دينارها مسموم بود آن مرد هنگامى كه به خانهء خود رفت در تب و تاب افتاد و همچنان به خود مىپيچيد تا آنكه همان روز درگذشت ، و فرستادهء وزير نيز رنگ را به كار برده خود را پنهان كرد ، و به بغداد برگشت . نيز از شيوه‌هايى كه يحيى بن هبيره به كار مىبرد اين بود كه نامه‌هايى را كه