كينه تباهكنندهء نيتهاست
كسانى عقيده داشتهاند كه كينه در پادشاه از صفات نيك است .
بزرگمهر گفته است : بر پادشاه لازم است كه از شتر كينهتوزتر باشد . ولى من با بزرگمهر در اين سخن به گفتگو برخاسته مىگويم : اين چه سخنى است ، اگر پادشاه كينهورز باشد نيتش در بارهء رعيت به فساد مىگرايد ، و بر آنها خشمگين مىگردد و از ايشان روگردان مىشود ، و از مهربانى با آنها باز مىايستد . و چون افراد رعيت اين امر را دريابند نيت آنان نسبت به پادشاه تغيير مىكند ، و باطن ايشان رو به فساد مىرود ، آيا پادشاه جز با صفاى دل رعيت خويش مىتواند چنان كه مىخواهد به مهمات كشور رسيدگى كند ؟ و به اغراض خود نايل گردد ؟ ! در كينهتوزى چه حكمت است ؟ آيا جز اين است كه كينهورزى سبب مكدر شدن عيش پادشاه ، و مبغوض شدن رعيت نزد وى ، و رميدن ايشان از اوست ؟ ! شاعر عرب گفته است :
و لا احمل الحقد القديم عليهم * و ليس رئيس القوم من يحمل الحقدا
« من كينهء ديرين از ايشان در دل نمىگيرم ، زيرا كسى كه كينه بر دل گيرد رئيس قوم نخواهد بود » . به خصوص آنكه روش مردم با اشتباه و خطا توأم است ، و كجى طبع با فطرتشان آميخته ، از اين رو موجبات كينه در ايشان فراوان است ، و پادشاه در طول زندگى چندان از ناحيهء آنها در خشم و كينه مىشود كه عيش و لذتش مكدر مىگردد و از بسيارى از مهمات كشور باز مىماند ، بدين سبب بسيار ديدهايم كه رعايا بر لشگريان پادشاه خويش شوريده رداى كشوردارى ، و بلكه جامهء حيات را نيز از تن ايشان ربودهاند . مثلا از عمر بن خطاب شروع مىكنيم كه ابو لؤلؤه غلام مغيرة بن شعبه بر او تاخته به قتلش رسانيد .