را براى مالياتى كه از ما مطالبه مىشد به زندان افكندند ، روزى سليمان بن وهب گفت : من در خواب ديدهام كه كسى مىگفت : واثق پس از يك ماه ديگر خواهد مرد . احمد بن اسرائيل دست به دامن او شده گفت : به خدا سوگند خون ما ريخته خواهد شد ، و سخت ترسيد كه مبادا آن خواب از طرف ما نشر يابد .
ابن مدبّر گويد : از روزى كه سليمان بن وهب آن خواب را ديده بود سى روز گذشت ، چون روز سىام فرا رسيد احمد بن اسرائيل كه همواره روزشمارى مىكرد و ما نمىدانستيم ، به من رو كرده گفت : تاريخ خواب فرا رسيد ، چه شد گفتار سليمان بن وهب و صحّت خوابش ؟ سليمان بن وهب گفت : خواب گاهى راست است و گاهى دروغ . چون اواخر شب فرا رسيد در زندان به شدّت كوبيده شد ، و شخصى فرياد زد : بشارت بشارت ! واثق درگذشت ، بيرون بياييد و هر جا مىخواهيد برويد ! احمد بن اسرائيل خنديده گفت : برخيزيد كه خواب راست آمد و گشايش فرا رسيد . سليمان بن وهب گفت : خانههاى ما دور است چگونه مىتوانيم پياده برويم ، بهتر است بفرستيم مركبى بياورند سوار شويم و به راه افتيم . در اين وقت احمد بن اسرائيل كه مردى درشتخو بود سودا بر وى چيره شده به خشم آمد و گفت : واى بر تو اى سليمان ، در انتظار آمدن اسب تو بايستيم تا خليفهء ديگر بر سر كار آيد و به دو بگويند جمعى از نويسندگان در زنداناند ، و او بگويد :
ايشان را به حال خود بگذاريد تا بعد دربارهء آنها رسيدگى كنم ، ما نيز مدّتى بيش از اين در زندان بمانيم ، فقط به اين جهت كه تو مىخواهى سواره به خانهات به روى ؟ ! و سپس او را به دشنام گرفت ! ما از سخنان احمد بن اسرائيل به خنده افتاديم و سپس شبانه راه را در پيش گرفتيم ، و بر آن شديم كه به خانهء يكى از دوستان خود رفته آنجا بمانيم تا اخبار صحيح به دست آوريم . چون به راه افتاديم با دو نفر روبرو شديم كه يكى از آنها به ديگرى مىگفت : خليفهء جديد به احوال نويسندگان و
تاريخ فخرى در آداب ملكدارى و دولتهاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 342
مساهمون: محمد بن علي بن طباطبا ( ابن الطقطقي )
ص٣٤٢