تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ فخرى در آداب ملكدارى و دولتهاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 341

مساهمون:

ص٣٤١
اهميّت ندارد ، و اگر عقب افتى معذور نيستى پس به سستى مگراى » . گويند سليمان بن وهب به ابراهيم بن ميمون عشق مىورزيد ، و ابراهيم نيز كنيزك آوازخوانى را كه نامش « خلاص » بود دوست مىداشت . زمانى آن سه نفر با يك ديگر به مىگسارى پرداختند ، و ابراهيم مست شد ، در اين هنگام سليمان ابن وهب ابراهيم را گرفته پى در پى مىبوسيد و مىمكيد و « خلاص » به دو مىنگريست . چون ابراهيم به هوش آمد « خلاص » وى را از رفتار سليمان با او آگاه ساخت و به دو گفت : چگونه دل من با تو صفا خواهد يافت حال آنكه سليمان با تو چنين رفتارى كرد ، ابراهيم از سليمان كناره‌گيرى نموده بر او خشم گرفت ، سليمان نيز به ابراهيم نوشت :
قل للّذى ليس يرجى * لعاشقيه ، خلاص أان لثمتك سرّا * فابصرتنى ، خلاص هجرتنى ، و اتتنى * شتيمة ، و انتقاص و سرّ ذاك اناسا * لهم علينا ، اختراص و ساعدتهم وشاة * على إذ أنا ، حراص فهاك فاقتّص منّى * انّ الجروح ، قصاص
« به كسى كه اميدى به رهايى عاشقانش نيست بگو . آيا براى آنكه من پنهانى تو را بوسيدم و « خلاص » ديد . از من بريده‌اى و دشنام و عيب‌جويى در باره‌ام روا داشته‌اى . رفتار تو گروهى را كه به هر دروغى دربارهء ما دم مىزنند شادمان كرده است . و هم سخن‌چينانى كه آزار مرا خواهانند ايشان را كمك كرده‌اند كنون بيا و مرا قصاص كن كه جروح را قصاص بايد » .

خوابى از سليمان بن وهب دربارهء واثق :

احمد بن مدبّر گويد : در زمان واثق من و سليمان بن وهب و احمد بن اسرائيل
تاريخ فخرى در آداب ملكدارى و دولتهاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 341 | محمد بن علي بن طباطبا ( ابن الطقطقي )