گفت : پيشنويسى دربارهء فلان امر بنويس ، و ميان سطرهاى آن فاصله بگذار و نزد من بياور تا آن را چنان كه مىخواهم اصلاح كنم . سليمان گويد : من نيز با شتاب رفته نامه را نوشتم ، و بدون آنكه نسخهاى از آن برداشته نزد مأمون ببرم آن را پاكنويس كرده نزد وى بردم ، چون مرا ديد گفت : پيشنويس را نوشتى ؟
گفتم : اصل نامه را نوشتهام ، گفت : پاكنويس كردهاى ؟ گفتم : آرى . مأمون مانند كسى كه تعجّب كرده باشد پى در پى در من نگريست ، و چون نامه را خواند آثار رضايت و پسند در چهرهاش نمايان شد ، سپس سر خويش را بلند كرده گفت : اى جوان چه نيكو نوشتهاى ! ولى دوست دارم اين سطر را مقدّم و آن سطر را مؤخّر بنويسى ، و با قلم خود خطّى روى آن دو سطر كشيد ، من نامه را گرفته بيرون آمدم و گوشهاى نشستم ، و هر دو سطر را پاك كرده آن طور كه مأمون مىخواست نوشتم و دوباره آن را نزد وى بردم ، مأمون گمان كرد من نامهء اوّل را باطل كرده نامهء ديگر نوشتهام ، چون آن را خواند و پى برد كه من سطرها را پاك كردهام ، نتوانست جاى آن را تشخيص دهد ، و بسيار آن را پسنديد و گفت : اى جوان نمىدانم از كدام يك تعجّب كنم ، از اين كه كلمات را نيكو محو كردهاى ؟ يا از تيزهوشىات ؟
يا از زيبايى خطّت ؟ يا از سرعت كارت ؟ خدايت نيكبختى دهد . من نيز دست او را بوسيده بيرون آمدم ، و اين اوّلين گام پيشرفت من بود . از آن پس هر گونه كار مهمّى كه پيش مىآمد مأمون مىگفت سليمان بن وهب را بياوريد . چون اين پيشآمد براى سليمان بن وهب نمود ، يكى از شعرا براى او نوشت :
ابوك كلّفك الشّأو البعيد كما * قدما تكلّفه وهب ابو حسن
فلست تحمد ان ادركت غايته * و لست تعذر مسبوقا فلا تهن
« پدرت تو را به آرزوهاى دور و دراز واداشت چنان كه خود ( ابو حسن وهب ) نيز همين آرزوها را در سر مىپروراند . پس اگر تو به مقامى بلند برسى ستايش برايت