جوانمردى بهرهاى داشت ، و هر كس با تندى و سبكى او سازش مىكرد از ناحيهء وى هر چه مىخواست برخوردار مىشد . وقتى يكى از ارباب حوايج نزد احمد بن خصيب آمده دربارهء امرى با او به گفتگو پرداخت و اصرار ورزيد ، تا جايى كه احمد را در تنگنا قرار داد ، و پايش را در ركاب فشرد ، احمد نيز در خشم شده پاى خويش را از ركاب بيرون آورد ، و لگدى به سينهء آن شخص كوبيد . سپس يكى از شعرا در اين باره گفت :
قل للخليفة يا ابن عمّ محمّد * اشكل وزيرك انّه ركال
قد نال من اعراضنا بلسانه * و لرجله عند الصّدور مجال
« به خليفه بگو اى پسر عمّ محمّد ( ص ) به پاى وزير خود پاىبند ببند كه بسيار لگدزن است . وى با زبان خود آبروى ما را مىبرد و سينهها را با لگد مىكوبد » . احمد بن خصيب همچنان تا هنگام درگذشت منتصر وزير او بود .
دوران منتصر سپرى شد ، و پس از وى مستعين ، يعنى احمد بن محمّد بن معتصم به مسند خلافت نشست .
خلافت مستعين
چون منتصر درگذشت امرا و بزرگان مماليك و غلامان گرد هم آمده گفتند :
اگر ما يكى از فرزندان متوكّل را به خلافت برگزينيم به خونخواهى متوكّل برخاسته ما را نابود خواهد كرد ، ازينرو در بيعت كردن با مستعين با يك ديگر اتفاق كردند و گفتند : مستعين فرزندزادهء سرور ما معتصم است ، اگر با او بيعت كنيم خلافت از ميان فرزندان وى خارج نخواهد شد . سپس با او بيعت كردند . اين در سال دويست و چهل و هشت بود .
دوران مستعين دوران فتنه و جنگ و قيام شورشيان بود . از جمله كسانى