شبى كه پدرش در آن به قتل رسيد با منتصر بيعت شد .
خلافت منتصر پسر متوكل
منتصر مردى چالاك و دلير و خونريز بود . چون پدرش متوكّل را كشت مردم به يك ديگر مىگفتند منتصر پس از پدرش ديرى نخواهد زيست ، و او را به شيرويه پسر خسرو پرويز كه پدرش را كشت ، و پس از وى از پادشاهى كامياب نشد تشبيه مىكردند .
گويند پس از آنكه منتصر پدرش را كشت ، و مىخواستند با او به خلافت بيعت كنند ، روى فرشى نشست كه مردم مانند آن را نديده بودند ، و به فارسى چيزى بر آن نوشته شده بود . منتصر بدان فرش نگريسته از آن خوشش آمد ، و از كسانى كه آنجا حاضر بودند پرسيد معنى اين نوشته را مىدانيد ؟ آنها از بيم وى خوددارى كرده گفتند : نمىدانيم ، منتصر مردى عجمى و غريب را احضار كرده به دو فرمان داد معنى آن نوشته را برايش بگويد ، آن مرد نيز از بيم خوددارى كرد ، منتصر به دو گفت : بگو و نترس زيرا تو گناهى ندارى ، آن مرد گفت : بر اين فرش نوشته شده :
من شيرويه پسر خسرو هستم ، من پدرم را كشتم و پس از وى بيش از شش ماه از پادشاهى برخوردار نشدم ! منتصر نيز آن را به فال بد گرفته خشمناك از جاى خود برخاست و از آن پس شش ماه نگذشت كه زندگى را بدرود گفت . اين در سال دويست و چهل و هشت بود .
چون با منتصر بيعت شد ، وى نويسندهء خود احمد بن خصيب را به وزارت برگزيد .
وزارت احمد بن خصيب
احمد مردى بىخرد و سبك و تندخو ، و در كار خود ناتوان بود ، ليكن از