تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ فخرى در آداب ملكدارى و دولتهاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 314

مساهمون:

ص٣١٤
بگذارند . سپس دشمنان احمد بن يوسف به مأمون گزارش دادند كه احمد گفته است : اين چه بخلى بود كه مأمون روا داشت ؟ ! چرا دستور نداد بخورى تازه برايم بياورند ؟ مأمون از اين گفتار در خشم شده گفت : احمد بن يوسف مرا به بخل نسبت داده است حال آنكه مىداند من در هر روز شش هزار دينار خرج مىكنم ! من براى احترام او بود كه دستور دادم بخورى را كه زير جامه‌هاى خودم بود نزد وى ببرند تا با آن بخور كند . بار ديگر كه احمد بن يوسف بر مأمون وارد شد مأمون مشغول بخور كردن بود ، ازينرو دستور داد پاره‌اى چند از عنبر در بخوردان ريخته آن را زير جامه‌هاى احمد بگذارند ، و روپوشى روى او بيفكنند تا مانع از خروج بخار شود چون اين كار را كردند احمد قدرى تحمّل كرد سپس بيتاب شده فرياد برآورد : آه مردم ! و در حالى كه بيهوش شده بود روپوش را از روى او برداشتند . احمد به منزل خود بازگشته چند ماهى به علّت بيمارى تنگى نفس در خانه به سر برد ، سپس به سبب همان بيمارى زندگى را بدرود گفت . نيز گويند : احمد بن يوسف به سبب خطايى كه از وى سر زد و مأمون او را از نزد خود راند ، از شدّت اندوه درگذشت .

وزارت ابو عباد ثابت بن يحيى بن يسار رازى

ابو عبّاد نويسنده‌اى بود كه در حساب مهارت بسيار داشت ، وى مردى سبك و شتابكار و احمق بود . گويند مأمون هر گاه مىديد ابو عبّاد نزد وى مىآيد اين شعر دعبل را كه درباره‌اش سروده بود مىخواند :
و كأنّه من دير هرقل مفلت * حرب يجرّ سلاسل الأقياد
« گويى از دير هرقل جسته و جنگجويى است كه بند و زنجير را در پى خود مىكشاند » .