مىكنى ؟ احمد بن يوسف گفت : براى آنكه من دربارهء تو چنانم كه شاعر گفته است :
كفى ثمنا بما اسديت انّى * صدقتك فى الصّديق و فى عدائى
و انّى حين تندبنى لأمر * يكون هواك اغلب من هوائى
« در ارزش نيكىهاى تو همين بس كه من دربارهء دوست و دشمن خود به تو راست مىگويم . تو آنگاه كه مرا به كارى بر مىانگيزى خواستهات بر خواستهء من مقدّم است » . احمد بن يوسف اشعارى بس دلانگيز داشت . از آن جمله است :
قلبى يحبّك يا منى * قلبى و يبغض من يحبّك
لأكون فردا فى هوا * ك فليت شعرى كيف قلبك
« اى آرزوى دل من ، دل من تو را دوست مىدارد و با دوستدار تو دشمن است .
زيرا مىخواهم در عشق تو يگانه باشم ، كاش مىدانستم دل تو چگونه است » .
احمد بن يوسف در يكى از عيدهاى نوروز هديهاى كه ارزش آن يك ميليون درهم بود براى مأمون فرستاد و اين اشعار را نوشته ضميمهء آن كرد :
على العبد حقّ فهو لابدّ فاعله * و ان عظم المولى و جلّت فواضله
ألم ترنا نهدى إلى اللّه ماله * و ان كان عنه ذا غنى فهو قابله
« گر چه مولاى من بزرگ و بىنيازىاش بسيار است ، ليكن بر گردن بنده نيز حقّى است كه ناچار بايد ادا كند . نمىبينى كه ما مال خدا را به دو مىدهيم ، او نيز با آنكه بىنياز است آن را مىپذيرد » . مأمون آن را خوانده گفت : خردمندى است كه نيكو هديه داده است .
گويند سبب مرگ احمد بن يوسف آن بود كه روزى بر مأمون وارد شد ، و مأمون به بخور كردن مشغول بود ، در آن هنگام مأمون بخوردان را از زير جامهء خود برداشت ، و براى احترام احمد بن يوسف دستور داد آن را زير جامههاى وى