تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ فخرى در آداب ملكدارى و دولتهاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 302

مساهمون:

ص٣٠٢
بعضى گفتند كه چون مأمون از اعتراض مردم بغداد به كار وى در نقل خلافت به خاندان على ( ع ) آگاه شد ، و هم دانست كه ايشان آن كار را به فضل بن سهل نسبت مىدهند ، و از طرفى آتش فتنه همواره در گسترش بود ، گروهى را برانگيخت تا فضل بن سهل را در حمام به قتل رساندند ، سپس آنها را گرفت و دستور داد گردنشان را بزنند ، ايشان به مأمون گفتند : تو خود ما را به كشتن فضل بن سهل وادار كردى ، اكنون مىخواهى ما را بكشى ؟ ! مأمون گفت : من شما را به سبب اقرارى كه كرديد مىكشم ، و اما ادعاى در اين باره كه من دستور كشتن فضل بن سهل را به شما دادم دعوايى است بدون دليل و گواه ! سپس گردن ايشان را زد ، و سرهاى آنان را با نامهء تسليت نزد حسن بن سهل فرستاد ؛ و هم در آن نامه وى را به جانشينى برادر تعيين كرد ، سپس امتيازاتى ديگر ضميمهء آن شد كه هنگام سخن دربارهء وزارت فضل بن سهل از آن ياد خواهيم كرد . پس از آن به اشارهء مأمون سمّ در انگور ريخته به علىّ بن موسى الرّضا ( ع ) خورانيدند . و چون علىّ بن موسى الرّضا ( ع ) انگور را دوست مىداشت از آن بسيار خورد و همان دم وفات يافت . آنگاه مأمون نامه‌اى به بنى عبّاس در بغداد نوشت كه مضمونش اين بود : دربارهء علىّ بن موسى ( ع ) آنچه مورد اعتراض شما بود از ميان رفت و آن مرد درگذشت . ليكن بنى عباس در پاسخ مأمون به درشت سخنى پرداختند . فضل بن سهل در زمان خود يكباره بر مأمون استيلا يافت ، و در راه گرفتن خلافت براى او ، و قيام و كوشش دربارهء آن به هر امرى توسّل جست . از جمله آنكه كليّهء اخبار را از وى قطع كرد ، و چون پى مىبرد كه كسى نزد مأمون رفته خبرى به او داده است ، در آزار و مجازاتش كوشش مىكرد ، ازينرو مردم از سخن گفتن با مأمون خوددارى مىكردند ، و طبعا اخبار از وى پوشيده مىماند ، چون دامنهء شورش در
تاريخ فخرى در آداب ملكدارى و دولتهاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 302 | محمد بن علي بن طباطبا ( ابن الطقطقي )