بغداد گسترش يافت ، و مأمون خلع شد ، و با ابراهيم بن مهدى بيعت به عمل آمد ، و عبّاسيان به كار مأمون اعتراض نمودند ، فضل بن سهل مدّتى آن را از مأمون پوشيده داشت . ليكن علىّ بن موسى الرّضا ( ع ) نزد مأمون رفته به دو گفت : اى امير المؤمنين مردم بغداد به كار تو در تغيير لباس سياه ، و بيعتى كه براى ولايت عهد من گرفتهاى اعتراض نمودهاند ، و تو را از خلافت خلع كرده به عمويت ابراهيم بن مهدى دست بيعت دادهاند ، سپس گروهى از امرا را احضار كرد تا چگونگى آن خبر را به مأمون بدهند ، چون مأمون در اين باره از ايشان پرسش كرد ، ايشان از دادن پاسخ خوددارى كردند و گفتند : ما از فضل مىترسيم ، اگر تو ما را از شرّ وى در امان بدارى قضيّه را برايت نقل مىكنيم ، مأمون نيز با نوشتهاى كه به خطّ خود نوشت ايشان را امان داد . سپس امراى مذكور چگونگى امر را به مأمون خبر دادند ، و خيانت فضل را در پوشيده داشتن امور ، و پنهان نمودن اخبار از شخص مأمون به دو گوشزد كردند ، و گفتند صلاح در اين است كه شخصا به بغداد روى ، و كار خويش را دريابى و گر نه خلافت از دستت خواهد رفت ، سپس كمى پس از آن قتل فضل بن سهل ، و درگذشت على بن موسى الرّضا ( ع ) به طورى كه شرحش گذشت روى داد . از آن پس مأمون با كوشش هر چه تمامتر راه بغداد را در پيش گرفت ، و در حالى كه ابراهيم بن مهدى و فضل بن ربيع راه فرار را در پيش گرفته بودند به بغداد رسيد .
چون مأمون وارد بغداد شد عبّاسيان وى را ملاقات كرده دربارهء ترك لباس سبز و برگرداندن لباس سياه با او به گفتگو پرداختند . از جمله كسانى كه با وى ملاقات كرد زينب دختر سليمان بن علىّ بن عبد اللّه بن عبّاس بود كه از حيث سن و مقام در طبقهء منصور قرار داشت ، و بنى عبّاس بسيار به دو احترام مىنهادند ، و زينبيّون به دو منسوباند .
زينب به مأمون گفت : اى امير المؤمنين چه چيز تو را واداشت كه خلافت را
تاريخ فخرى در آداب ملكدارى و دولتهاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 303
مساهمون: محمد بن علي بن طباطبا ( ابن الطقطقي )
ص٣٠٣