تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ فخرى در آداب ملكدارى و دولتهاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 273

مساهمون:

ص٢٧٣
از اسب خود پياده شدند ، و يحيى گفت : فلانى من گرسنه‌ام هر چه دارى زود حاضر كن . در اين وقت پسرش فضل به من گفت : وزير جوجهء كباب شده را بسيار دوست مىدارد از آن هر چه دارى بياور ، من نيز رفته مقدارى جوجهء كباب شده آوردم ، و وزير و همراهانش از آن خوردند ، سپس يحيى برخاست و در خانه به راه رفتن پرداخت و گفت : فلانى ما را در خانهء خود به گردش ببر ، گفتم : اى مولاى من خانهء من همين است ، و جز اين خانه‌اى ندارم ، گفت : چرا خانهء ديگر هم دارى ، گفتم : به خدا سوگند جز اين خانه مالك خانهء ديگر نيستم . گفت : بنّا بياوريد ، چون بنّا آمد يحيى به دو گفت : در اين ديوار درى بگشا ، و چون بنّا رفت كه درى آن جا بگشايد ، من به يحيى گفتم : اى مولاى من چگونه مىتوان درى به خانهء همسايگان باز كرد حال آنكه خداوند دربارهء نگاهدارى همسايه سفارش كرده است ؟ يحيى گفت : عيب ندارد . سپس در گشوده شد و وزير و فرزندانش داخل شدند ، من نيز در پى ايشان رفتم ، و از آن جا به باغى وارد شديم كه بسيار زيبا و پر درخت بود ، و جوىهاى آب در آن جريان داشت ، و اطاق‌ها و كوشك‌هايى كه در آن بود بيننده را خيره مىكرد ، و فرش و اسباب و اثاث و خدمتگزاران و كنيزانى كه در آن بودند جملگى جلب توجّه مىكردند ، آنگاه يحيى رو به من كرده گفت : اين خانه و آنچه در اوست از آن تو است ، من نيز دست يحيى را بوسيده وى را دعا كردم ، و در صدد تحقيق چگونگى حال برآمدم ، و دانستم يحيى از روزى كه دربارهء دعوت و مهمانى با من گفتگو كرد بدون آنكه من آگاه شوم فرستاده و تمام املاك مجاور خانهء مرا خريدارى كرده بود ، و آن را به صورت خانه‌اى زيبا درآورده همه گونه وسايل زندگى را در آن گرد آورده بود ، و من همواره ساختمان و عمارت آن را مىديدم و خيال مىكردم به همسايگان من تعلّق دارد . در اين وقت يحيى به جعفر گفت : فرزند اين منزل و اين هم عيال ، اكنون اين مرد از چه راهى معيشت كند ؟ جعفر
تاريخ فخرى در آداب ملكدارى و دولتهاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 273 | محمد بن علي بن طباطبا ( ابن الطقطقي )