تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ فخرى در آداب ملكدارى و دولتهاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 272

مساهمون:

ص٢٧٢
از جمله مكارم يحيى بن خالد آن است كه گويند : چون رشيد برامكه را منكوب كرد ، و ايشان را از بيخ و بن برانداخت شعرا را از سرودن شعر در رثاى ايشان منع كرد ، و دستور داد هر كس دربارهء برامكه ، شعرى بگويد وى را مؤاخذه كنند . در اين اوقات يكى از پاسبانان خليفه گذارش به خرابه‌اى افتاد و ديد شخصى آن جا ايستاده كاغذى در دست دارد كه در آن شعرى چند در رثاى برامكه نوشته شده است ، و آن شخص اشعار را مىخواند و گريه مىكند . پاسبان وى را گرفته نزد رشيد آورد و داستان را برايش نقل كرد . رشيد آن شخص را فرا خواند و در اين باره از وى پرسش كرد ، آن شخص نيز اعتراف نمود ، رشيد به دو گفت : مگر نشنيده‌اى كه من رثاى برامكه را منع كرده‌ام ؟ دربارهء تو چنين و چنان خواهم كرد ، آن شخص گفت : اى امير المؤمنين به من اجازه بده تا حال خود را برايت شرح دهم ، آنگاه تو دانى و رأيت . رشيد گفت : بگو . آن شخص گفت : من يكى از كوچك ترين و پريشان‌حال‌ترين نويسندگان يحيى بن خالد بودم ، روزى يحيى به من گفت : دلم مىخواهد روزى مرا در خانهء خود مهمان كنى ، من گفتم : اى مولاى من ، من كجا و تو ، خانهء من لايق مهمانى تو نيست ، يحيى گفت : ناچار بايد اين كار را بكنى ، گفتم : اگر ناچارم پس مدّتى مرا مهلت ده تا به خانه و وضع خود سر و صورتى بدهم سپس تو دانى و رأى خود : يحيى گفت : چه قدر تو را مهلت بدهم ؟ گفتم : يك سال ، گفت : زياد است ، گفتم : پس چند ماهى . گفت : باشد ، من نيز در پى كار خود رفته به اصلاح خانهء خويش و تهيّهء وسايل دعوت پرداختم ، و چون اسباب مهمانى را فراهم كردم به وزير خبر دادم ، يحيى گفت : ما فردا نزد تو هستيم من به خانهء خود رفته طعام و شراب و هر چه مورد احتياج بود آماده ساختم ، وزير نيز فرداى آن روز با دو فرزندش جعفر و فضل و نفرى چند از خواصّ اصحاب خويش به خانهء من آمدند ، و چون وارد شدند يحيى و دو فرزند وى جعفر و فضل