تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ فخرى در آداب ملكدارى و دولتهاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 9

مساهمون:

ص٩
تعرف فى عينه حقيقته * كانه بالذكاء مكتحل اشفق عند اتّقاد فكرته * عليه منها اخاف يشتعل
« حقيقت او در چشمش هويداست . گويى با تيزهوشى سرمه كشيده است . هنگامى كه انديشه‌اش افروخته مىشود بيم دارم كه بر اثر آن شعله‌ور شود » .

خردمندى و جوانمردى وى

و اما خردمندى و تمييز درستش ، من گمان دارم كه اگر پادشاهان خردمند گذشته اكنون مىبودند . و او را مىديدند ، از وى مىآموختند كه چگونه بايد رعيت‌پرورى كرد ، و امور را اداره نمود . و اما جوانمرديش ، از آن سخن مگو كه اندازه ندارد ، و اگر جوانمردانى كه بدانها مثل زده‌اند و همانند نداشتند ، اكنون زنده بودند . ريزه‌كارىهاى جوانمردى را از وى فرا مىگرفتند ، و روش بزرگوارى را از او مىآموختند . و چنانچه من انصاف دهم بايد اساسا از نقل اين صفت از ميان ساير صفاتش چشم بپوشم ، زيرا كه از احاطه به كنه وصف آن عاجز و از بر شمردن آن ناتوانم . ليكن به اندازهء توانايى و طاقت خود مىگويم كه وى دنيا را مانند اوليا كوچك مىشمرد ، و همچون پرهيزگاران خرد و ناچيز مىانگارد :
فلو جاد بالدنيا و ثنى بضعفها * لظن من استصغاره انه ضنا
« اگر دنيا را دو چندان به كسى ببخشد ، گمان مىبرد كه بخل ورزيده ، زيرا بسيار آن را خرد و ناچيز مىپندارد . » مانند كسى كه بخواهد نام خود را همچنان زنده و جاويد بدارد بذل و بخشش مىكند ، و مال خويش را نابود مىگرداند :
أ عاذل ان الجود ليس بمهلكى * و لا يخلد النفس الشحيحة لومها و تذكر اخلاق الفتى و عظامه * مغيّبة فى الترب بال رميمها