و گفتم : نكند به ذهن تو افتد كه من هنگامى كه شراب مىنوشم و دشمنان تو در پيرامونم هستند ايشان حسن ظنّ مرا دربارهء تو از ميان ببرند ، و اين فكر تو را پريشان سازد . ازينرو به منزل تو آمدم تا با من انس بگيرى ، و هم تو را آگاه كنم كه كينهاى كه از تو در دل داشتم جملگى از ميان رفته است ، كنون آنچه را مىخوردى نزد من آر تا من نيز از آن بخورم ، و تو بدانى كه من نمكگير تو شدهام و ترست از ميان برود ، من نيز از نان و كامهاى كه خود مىخوردم نزد هادى آوردم و او به خوردن پرداخت سپس به غلامان خود گفت : آنچه را با خود آوردهايم براى عبد اللّه بياوريد ، ايشان نيز چهار صد استر كه بار آنها درهم و چيزهاى ديگر بود وارد خانه كردند ، هادى به من گفت : اينها جملگى از آن توست آن را بگير و صرف زندگى خود كن ، و استرها را نزد خويش نگاه دار شايد در بعض از سفرها بدان نيازمند شويم ، و سپس بيرون رفت .
در آن هنگام كه فرزند ابراهيم بن مسلم بن قتيبه درگذشت ، و هادى براى تسليت وى - كه نزدش مقامى بس ارجمند داشت - آمد اين سخنان را ادا كرد و گفت :
اى ابراهيم فرزندت تو را شاد مىداشت ولى فرزند دشمن و بلاست ، كنون مرگش اندوهناكت ساخته است ، و اين خود رحمت و بركت است . ابراهيم گفت : اى امير المؤمنين در هر جزئى از اجزاى من كه اندوه رخنه كرده بود اكنون با سخنان تو انباشته از تسليت شد .
در روزگار هادى صاحب فخّ يعنى : حسين بن علىّ بن حسن بن حسن بن علىّ بن ابى طالب ( ع ) خروج كرد .
شرح چگونگى وقعهء فخ : حسين بن علىّ از رجال و سادات و فضلاى بنى هاشم بود ، وى همواره قصد خروج داشت ، و گروهى از اعيان بنى هاشم نيز با وى متّفق بودند ، سپس از جانب عامل مدينه دربارهء يكى از علويان ستمى روا شد . ازينرو
تاريخ فخرى در آداب ملكدارى و دولتهاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 260
مساهمون: محمد بن علي بن طباطبا ( ابن الطقطقي )
ص٢٦٠