تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ فخرى در آداب ملكدارى و دولتهاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 257

مساهمون:

ص٢٥٧
شخص گفت : وكيل امّ جعفر زبيده فلان شخص را به سبب نپرداختن مبلغ صد هزار دينار مالى كه بر عهده داشته حبس كرده است ، و فلانى يعنى شخص محبوس دوست من و هم دوست تو است ، و من اكنون نزد وكيل مذكور مىروم تا وى را شفاعت كنم ، آيا حاضرى با من بيايى و در اين كار نيك مرا كمك دهى ؟ فيض گفت : آرى به خدا مىآيم ! و سپس با آن شخصى روان شده نزد وكيل زبيده آمدند ، و دربارهء شخص محبوس با وى گفتگو كردند ، وكيل زبيده گفت : بايد در اين باره با زبيده گفتگو كرد ، و من جز به فرمان او نمىتوانم محبوس را رها سازم ، ولى با زبيده مذاكره مىكنم و آزادى وى را از او مىخواهم ، آنگاه نامه‌اى به زبيده نوشت و پاسخ آمد كه چاره‌اى جز دريافت مال نيست ، و هيچ گونه شفاعتى در اين باره پذيرفته نمىشود . وكيل مذكور نيز خطّ زبيده را به آنها نشان داد و از ايشان عذر خواست . دوست فيض به دو گفت : برخيز تا برويم زيرا كه ما به وظيفهء خويش عمل كرديم ، فيض گفت : نه به خدا ، به وظيفهء خود عمل نكرديم ، اين كارى كه ما كرديم مانند آن است كه آمده‌ايم امر بازداشت دوست خود را استوار كنيم ، آن مرد گفت : پس چه بايد كرد ؟ فيض گفت : چون از اين راه نتوانستيم خلاصش كنيم دين او را از مال خود مىپردازيم ، من نصف آن را مىدهم و تو نصف ديگرش را بده ، آن مرد قبول كرد ، سپس از وكيل زبيده پرسيدند : بدهى دوست ما چه قدر است ؟ گفت : صد هزار دينار . گفتند : اين مبلغ بر ذمّهء ما و اين هم نوشتهء ما در اين باره ، دوست ما را تسليم ما كن ، وكيل زبيده گفت : اين كار را هم نمىتوانم بكنم مگر آنكه از زبيده اجازه بگيرم گفتند : اجازه بگير ، وى نيز چگونگى امر و گفتار فيض را نوشته به زبيده خبر داد ، پس از لحظه‌اى خادم بيرون آمده گفت : زبيده مىگويد : فيض بن ابى صالح از ما كريم‌تر نيست ، ما صد هزار دينار را به مديون بخشيديم ، دوست