تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ فخرى در آداب ملكدارى و دولتهاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 259

مساهمون:

ص٢٥٩
و تو به گفتار من وقعى ننهادى ؟ گفتم : آرى اجازه مىدهى دليل آن را ذكر كنم ؟ گفت : بگو ، گفتم : تو را به خدا سوگند مىدهم اگر كارى را كه مهدى بر عهدهء من نهاده بود تو مىنهادى ، و فرمانى را كه او به من داده بود تو مىدادى ، آنگاه يكى از پسرانت بر خلاف رأى تو فرمانى به من مىداد و من آن را مىپذيرفتم و فرمان تو را به هيچ مىشمردم آيا تو از اين كار خشنود مىشدى ؟ هادى گفت : نه ، گفتم : من نيز در مورد تو و پدرت همين گونه بودم هادى مرا نزديك خود فرا خواند و من دست او را بوسيدم ، سپس هادى فرمان خلعت برايم داد و گفت : كارى را كه قبلا عهده‌دار بودى همچنان بر عهده داشته باش ، و سرفراز پى كارت برو . من برخاسته بيرون آمدم ، ولى همچنان در فكر كار خويش و هادى بودم ، و پيش خود مىانديشيدم هادى جوانى است كه شراب مىنوشد ، و اين گروه كه من سفارش هادى را دربارهء آنها نپذيرفتم جملگى ندما و وزرا و دبيران او هستند ، مبادا مستى شراب در وى اثر كند و ايشان بر رأى او چيره بشوند ، و از ميان بردن مرا نزدش جلوه دهند . عبد اللّه بن مالك گويد : من در خانهء خود نشسته بودم و دختر كوچكم در كنارم بود ، و آتشدان در مقابلم ، و از چند گرده نان و كامه‌اى [ 1 ] كه روبرويم بود لقمه مىگرفتم و با آتش گرم كرده مىخوردم ، و به كودكم نيز مىخورانيدم ، در اين هنگام صداى سم اسب‌هايى زياد به گوشم رسيد چندانكه گمان كردم زلزله رخ داده است ، پيش خود گفتم اين همان چيزى است كه من از آن مىترسيدم ، سپس در خانه باز شد و گروهى از غلامان هادى در حالى كه خود وى سواره در ميان ايشان بود وارد خانهء من شدند ، من چون هادى را ديدم از جا جستم و دست و پاى او و سم اسبش را بوسيدم ، هادى به من گفت : اى عبد اللّه من دربارهء تو با خود انديشيدم
هامش
[ ( 1 - ) ] كامه : نانخورشى است كه از فودنج و شير و ادويهء حاره سازند . برهان قاطع : تعليقات دكتر معين .