امير المؤمنين سلام كن ، من نيز گفتم : السّلام عليك يا امير المؤمنين ، شخصى به من گفت : به كدام يك از امراى مؤمنين سلام مىكنى ؟ گفتم : به امير المؤمنين مهدى . در اين وقت شخصى از بالاى مجلس گفت : خدا رحمت كند مهدى را ، سپس به من گفتند : به امير المؤمنين سلام كن ، گفتم : السّلام عليك يا امير المؤمنين گفته شد : به كدام يك از أمراى مؤمنين سلام كردى ؟ گفتم : به امير المؤمنين هادى ، دوباره گويندهاى از بالاى مجلس گفت : خدا رحمت كند هادى را ، سپس به من گفتند : سلام كن ، من نيز سلام كردم ، گفته شد : به چه كسى سلام كردى ؟ گفتم به امير المؤمنين هارون الرّشيد ، گفت : و عليك السّلام و رحمة اللّه و بركاته ، اى يعقوب آنچه بر سر تو آمده بر من گران است . من نيز مهدى را بحلّ كردم و رشيد را ثنا گفتم ، و به سبب آنكه مرا رهانيد وى را سپاسگزارى نمودم .
سپس هارون گفت : يعقوب چه مىخواهى ؟ گفتم : اى امير المؤمنين ديگر براى من رغبت و لذّتى باقى نمانده است ، ميل دارم مجاور مكّه باشم آنگاه به فرمان هارون آنچه مورد نياز من بود فراهم كردند . پس از آن يعقوب به مكّه رهسپار شد ، و در آن جا مجاورت گزيد ، ولى روزگارى چند باقى نماند تا آنكه در سال صد و هشتاد و شش درگذشت .
وزارت فيض بن ابى صالح
فيض از مردم نيشابور و از خاندانى نصرانى بود ، ايشان جملگى نزد بنى - عبّاس آمده مسلمان شدند ، و فيض در دولت بنى عبّاس پرورش يافته ادب آموخت ، و سرآمد اقران شد .
فيض مردى سخاوتمند و كريم و بىاعتنا به مال و بخشنده و با عزّت نفس و بلند همّت ، و بسيار بزرگمنش و متكبّر بود ، تا آنجا كه يكى از شعرا دربارهاش گفته است :