خدا را ملاقات خواهى كرد كه خون من به گردنت مىباشد ، حال آنكه من فرزند علىّ بن ابى طالب ( ع ) و فاطمه ( ع ) هستم و مرتكب هيچگونه گناهى نشدهام ، يعقوب بن داود گويد : من به دو گفتم : نه به خدا اين كار را نخواهم كرد ، اين مال را بگير و خويشتن را نجات ده .
در آن وقت كه من با او گفتگو مىكردم كنيزك سخنان ما را شنيده كسى را نزد مهدى فرستاد و داستان را برايش نقل كرد . مهدى نيز فورا مأمورينى گماشته دروازهها را فرو گرفتند و مرد علوى را به چنگ آوردند ، و سپس او را در خانهاى نزديك به مجلس مهدى زندانى كردند ، آنگاه مهدى مرا فرا خواند و من نزد او رفتم ، مهدى گفت : اى يعقوب با مرد علوى چه كردى ؟ گفتم خداوند امير المؤمنين را از دست او راحت كرد ، مهدى گفت : درگذشت ؟ گفتم : آرى ، گفت :
بگو به خدا سوگند ، گفتم : به خدا سوگند ، گفت : دستت را روى سر من بگذار و بدان نيز سوگند ياد كن ، يعقوب گويد : من دستم را روى سر مهدى نهادم و بدان سوگند ياد كردم ، سپس مهدى به يكى از خدمتگزاران گفت : مردى را كه در اين خانه است بيرون بياور ، وى نيز مرد علوى را بيرون آورد . چون من آن منظره را ديدم زبانم بسته شد و همچنان متحيّر ماندم ! مهدى گفت : اى يعقوب كنون خونت بر من حلال شده است ، وى را به سياهچال بيفكنيد . يعقوب گويد سپس مرا در چاهى ظلمانى و تاريك كه هرگز روشنايى در آن راه نداشت با طنابى فرو بردند ، و هر روز مقدارى ناچيز غذا برايم پايين مىفرستادند . من نيز مدّت زمانى كه مقدارش را نمىدانستم در آن سياه چال به سر بردم ، و بينايى چشم را از دست دادم ، تا آنكه روزى طنابى فرو فرستاده شد و كسى صدا زد : بيا بالا كه فرج و گشايش فرا رسيده است : من نيز در حالى كه موى بدن و ناخنهايم بلند شده بود از چاه بيرون آمدم ، سپس مرا به حمّام برده شستشو دادند ، و جامه بر تنم كردند ، و دستم را گرفته به مجلسى فرود آوردند و گفتند : به
تاريخ فخرى در آداب ملكدارى و دولتهاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 254
مساهمون: محمد بن علي بن طباطبا ( ابن الطقطقي )
ص٢٥٤