پيرمرد از كشتن فرزندش به دست خود معاف شود و ديگرى آن را به عهده بگيرد ؟
مهدى نيز به يكى از حاضرين فرمان داد پسر وزير را بكشد ، آنگاه گردنش زده شد .
ابو عبيد اللّه همچنان به خدمت خود ادامه مىداد ، ولى يكباره آثار شكست در او ظاهر شد . و دلش از مهدى رميده گشت ، و دل مهدى نيز از او رميد . در اين اوقات روزى ابو عبيد اللّه بر مهدى وارد شد تا نامههايى را كه از بعض اطراف رسيده بود به نظر او برساند ، مهدى نيز دستور داد مجلس خالى شود ، و كسانى كه آن جا بودند بيرون رفتند جز ربيع ، ولى ابو عبيد اللّه نامهها را به عرض نرساند و درخواست كرد ربيع نيز خارج شود ، مهدى به ربيع امر كرد بيرون رود ، ربيع نيز يكى دو قدم برداشت ولى خارج نشد ، مهدى گفت : نگفتم خارج شو ؟ ربيع گفت : اى امير المؤمنين من چگونه بروم و مجلس را خالى كنم حال آنكه تو تنهايى و سلاحى ندارى ، و مردى از اهل شام نزد تو حضور دارد كه نامش معاويه است ، و پسرش را ديروز كشتهاى و سينهاش را از كينه انباشتهاى ، چگونه با اين حال تو را تنها بگذارم و بيرون بروم ؟ ! اين سخن در دل مهدى جاى گرفت ولى به دو گفت : اى ربيع من در هر حال به ابو عبيد اللّه وثوق دارم ، و سپس به ابو عبيد اللّه وزير گفت : نامهها را عرضه كن ما سرّى را از ربيع پنهان نمىداريم .
پس از چندى مهدى به ربيع گفت : من از ابو عبيد اللّه به سبب كشتن فرزندش شرم دارم ، وى را از آمدن نزد من بازدار ، ابو عبيد اللّه پس از آن نزد مهدى بار نيافت و خانهنشين شد ، و منظور ربيع كه ساقط كردن ابو عبيد اللّه از مرتبهء وزارت بود جامهء عمل پوشيد .
ابو عبيد اللّه معاوية بن يسار در سال صد و هفتاد زندگى را بدرود گفت .
وزارت ابو عبد اللّه يعقوب بن داود
يعقوب بن داود از موالى بود . صولى گويد : داود پدر يعقوب و همچنين