و به دو گفت : مىبينى ابو عبيد اللّه چه به روزگار تو آورده - زيرا ابو عبيد اللّه با آن مرد نيز بدرفتارى كرده بود - چنان كه با من نيز چنين كرده است ؟ آيا در اين خصوص چارهاى به نظرت مىرسد ؟ آن مرد گفت : نه به خدا چارهاى كه به وسيلهء آن بتوان به زيان ابو عبيد اللّه اقدام كرد به نظرم نمىرسد ، زيرا ابو عبيد اللّه از حيث دست و زبان و شهوت عفيفترين مردم است ، و مذهبى راست و درست دارد ، و كاردانىاش در امور مربوط به وزارت بىنظير است . و خلاصه خرد و شايستگى وى چنان است كه مىدانى ، ليكن پسر ابو عبيد اللّه روشى ناپسند و رفتارى مذموم دارد ، و سخن زود در او تأثير مىكند ، اگر بتوان از ناحيهء پسرش چارهاى انديشيد اميد موفّقيت مىرود . ربيع پيشانى آن مرد را بوسيد زيرا كه راه چاره برايش باز شد ، و از آن روز به بعد همواره از پسر ابو عبيد اللّه نزد مهدى انواع سعايتها را مىنمود ، گاه وى را به داشتن رابطه با بعض از پردگيان حرم مهدى متّهم مىكرد ، و گاهى او را به زندقه و كفر نسبت مىداد .
از طرفى مهدى دربارهء اهل زندقه و الحاد سختگير بود ، و همواره رفتار ايشان را زير نظر داشت ، و آنان را غافلگير مىكرد . چون زندقه و كفر پسر وزير در ذهن مهدى استوار شد وى را نزد خود خواست ، و قدرى از قرآن كريم از وى پرسش كرد ، ولى پسر وزير نتوانست جواب بگويد ، مهدى به پدر وى كه در اين وقت حضور داشت گفت : آيا تو به من نگفتى كه پسرم حافظ قرآن است ؟
ابو عبيد اللّه گفت : آرى اى امير المؤمنين و ليكن او مدّتى است از من جدا شده قرآن را فراموش كرده است ، مهدى گفت : پس برخيز و خود با ريختن خون پسرت به خدا تقرّب بجو .
ابو عبيد اللّه برخاست ولى به لرزه افتاد و لغزيده زمين خورد . در اين هنگام عبّاس بن محمّد عموى مهدى گفت : اى امير المؤمنين اگر اجازت فرمايى اين
تاريخ فخرى در آداب ملكدارى و دولتهاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 249
مساهمون: محمد بن علي بن طباطبا ( ابن الطقطقي )
ص٢٤٩