تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ فخرى در آداب ملكدارى و دولتهاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 248

مساهمون:

ص٢٤٨
كتاب دست زد ، و سپس ديگران از او پيروى كرده كتاب‌هايى در پيرامون خراج نوشتند . ابو عبيد اللّه بىنهايت متكبر و سركش بود . گويند : چون ربيع پس از درگذشت منصور و گرفتن بيعت براى مهدى از مكّه بازگشت به محض فرا رسيدن ، به خانهء ابو عبيد اللّه مذكور رهسپار شد ، پسرش فضل به دو گفت : اى پدر چرا پيش از آنكه به حضور امير المؤمنين و خانهء خود برويم نزد ابو عبيد اللّه حضور يابيم ؟ ربيع گفت : اى فرزند ابو عبيد اللّه همه كارهء اين مرد و بر جملهء امورش چيره است ، سپس ربيع به در خانهء ابو عبيد اللّه رسيد و ساعتى ايستاد تا آنكه حاجب وى بيرون آمد . و پس از لحظه‌اى داخل شد و از ابو عبيد اللّه براى ربيع اذن دخول گرفت ، چون ربيع بر ابو عبيد اللّه وارد شد وى براى ربيع از جا برنخاست ، بلكه بدون مقدّمه از مسافرت و چگونگى حالش جويا شد . ربيع شروع به سخن كرد و آنچه در مكّه از مرگ منصور و كوشش وى در اخذ بيعت براى مهدى و ساير پيش‌آمدها رخ داده بود براى ابو عبيد اللّه بيان كرد ، ولى ابو عبيد اللّه وى را از سخن گفتن باز داشت و به دو گفت : خبر آن به من رسيده است و نيازى به تكرار آن نيست . ربيع از رفتار ابو عبيد اللّه خشمگين شد ، و از جا برخاسته بيرون رفت و به فرزندش گفت : چنين و چنانم اگر دارايى و حيثيّت خود را در راه آزار ابو عبيد اللّه و تباهى روزگارش صرف نكنم . سپس رفته رفته ربيع به مهدى نزديك شد ، و مهدى وى را حاجب خود كرد ، و ربيع مانند زمان منصور كه از نزديكان وى بود از خواص مهدى شد ، و با هر وسيله‌اى كه داشت به تباه كردن روزگار ابو عبيد اللّه وزير پرداخت . ولى در كار خويش موفق نشد . ازينرو زمانى با يكى از دشمنان ابو عبيد اللّه خلوت كرد