بيايد . ابو مسلم از نزد منصور بيرون آمد ، چون صبح فرا رسيد فرستادهء منصور نزد ابو مسلم آمده او را فرا خواند . از طرفى منصور گروهى از اصحاب خويش را در حالى كه همگى مسلّح بودند پشت پردهها گماشته به ايشان سفارش كرده بود كه هر گاه وى دستهايش را به هم كوفت جملگى بيرون آمده ابو مسلم را به قتل برسانند ! .
چون ابو مسلم نزد منصور آمد منصور به دو گفت : مرا از دو شمشيرى كه در سپاه عبد اللّه بن علىّ يافتهاى آگاه كن ، ابو مسلم گفت : اين يكى از آنهاست و اشاره به شمشيرى كه در دستش بود نمود . منصور آن را گرفته زير مصلّاى خود نهاد ، سپس شروع به توبيخ و سرزنش او كرد ، و يك يك گناهان او را برشمرد ، ابو مسلم نيز از هر يك به نحوى عذر مىخواست ، تا آنكه منصور چندين گناه از ابو مسلم ذكر كرد عاقبت ابو مسلم به منصور گفت : اى امير المؤمنين با شخصى مانند من اين گونه سخن نمىگويند ، و مثل اين گناهان را با آن همه خدمات شايانى كه كرده نزد او بر نمىشمرند ، منصور خشمناك شده پرسيد : اى زادهء زن آلوده و پليد تو كردى ! به خدا سوگند اگر كنيزى سياه هم جاى تو بود كارهايى را كه تو كردى او هم مىكرد : آيا جز براى خاطر ما و دولت ما بود كه بدين مقام نايل شدى ! ابو مسلم گفت : بس كن من هيچگاه از كسى جز خدا نمىترسم ! .
در اين هنگام منصور دستهاى خود را به يك ديگر كوفت و كسانى كه پشت پرده بودند بيرون آمده شمشيرهاى خود را بر ابو مسلم فرود آوردند ، ابو مسلم فرياد بر آورد :
اى امير المؤمنين مرا براى دشمنت نگاه دار ، منصور گفت : چه دشمنى براى من از تو بالاتر ! . سپس دستور داد وى را در بساطى پيچيدند . در اين وقت عيسى بن موسى بر منصور وارد شده گفت : اى امير المؤمنين ابو مسلم چه شد ؟ منصور گفت : در ميان اين بساط است ! . عيسى گفت : او را كشتى ؟ منصور گفت : آرى ، عيسى گفت :
إِنَّا لِلَّهِ