تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ فخرى در آداب ملكدارى و دولتهاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 230

مساهمون:

ص٢٣٠
ابو مسلم نيز رأيش بر اين قرار گرفت و به فرستادهء منصور گفت : به منصور بگو كنون رأى من بر آمدن نزد تو نيست بلكه عازم خراسان هستم ، فرستادهء منصور به ابو مسلم گفت : اى ابو مسلم تو همواره امين آل محمّد ( ص ) بوده‌اى ، تو را به خدا سوگند مىدهم كه خود را آلوده به عصيان و خلاف نكنى ، صلاح در اين است كه نزد امير المؤمنين حاضر شوى و از وى عذر بخواهى ، زيرا هرگز از وى جز آنچه دوست مىدارى نخواهى ديد . ابو مسلم به دو گفت : تو كى آموخته‌اى كه اين گونه با من سخن بگويى ؟ آن مرد گفت : سبحان اللّه تو خود ما را به دوستى و يارى اين گروه دعوت كردى ، و به ما گفتى هر كس با ايشان مخالفت كرد او را بكشيد ، و چون در كارى كه ما را بدان برانگيختى وارد شديم تو خود رو گردانده بدان پشت پا مىزنى ! ابو مسلم گفت سخن همان است كه گفتم و از گفتهء خود برنمىگردم ، فرستادهء منصور گفت : پس نظرى جز اين ندارى ؟ ابو مسلم گفت : آرى نظرى ندارم ! فرستادهء منصور نيز با ابو مسلم خلوت كرد و گفتار منصور را به دو گوشزد نمود ، ابو مسلم درهم شده ساعتى سر فرو افكند و سپس گفت : برمىگردم و از او عذر مىخواهم ، آنگاه سپاه خويش را به يكى از ياران خود سپرد و به دو گفت : اگر نامه‌اى از من براى تو رسيد و نصف مهرم بر آن زده شده بود بدان كه آن نامه از من است ، و اگر همهء مهرم بر آن زده شده بود بدان كه آن نامه از من نيست ، و سپس سفارش‌هاى لازم را به دو كرد و به سوى منصور روان شد و در مداين او را ملاقات كرد . چون منصور از رسيدن ابو مسلم آگاه شد ، فرمان داد مردم وى را استقبال كنند ، هنگامى كه ابو مسلم نزد منصور حضور يافت دست او را بوسيد ، منصور نيز ابو مسلم را نزد خويش فرا خوانده او را نوازش نمود ، سپس وى را مرخّص كرد تا به خيمهء خود رود و استراحت كند . آنگاه به حمّام رفته صبح فردا نزدش