سليمان به خود آمده گفت : اى مرد مرا به كشتن دادى ! و چون سفّاح برخاست سليمان را گرفتند و به قتل رساندند .
زمان ديگر نزديك به هفتاد نفر از بنى اميّه نزد سفّاح حضور داشتند و غذا چيده شده بود ، در اين هنگام شاعرى وارد شد و اين ابيات را انشاد كرد :
اصبح الملك ثابت الآساس * بالبهاليل من بنى العبّاس
طلبوا وتر هاشم فشفوها * بعد ميل من الزّمان و ياس
لا تقيلنّ عبد شمس عثارا * و اقطعن كلّ رقلة و غراس
ذلّها اظهر التودّد منها * و بها منكم كحزّ المواسى
و لقد غاظنى و غاظ سوائى * قربهم من نمارق و كراسى
أنزلوها بحيث انزلها اللّ * ه بدار الهوان و الاتعاس
و اذكروا مصرع الحسين و زيد * و قتيلا بجانب المهراس
و القتيل الّذى بحرّان اضحى * ثاويا بين غربة و تناس
« اساس پادشاهى به دست بزرگ مردانى از بنى عبّاس پايدار شد . پس از نوميدى و گذشت زمان از جانب هاشم به خونخواهى برخاستند و كين خود گرفتند .
از لغزشهاى فرزندان عبد شمس هرگز درنگذريد و نهال وجودشان را از بيخ و بن بركنيد . اين از خوارى ايشان است كه از شما دوستى مىخواهند امّا شما پاسخ ايشان را با تيغ برنده بدهيد . وه كه دست يافتن ايشان به مسند و تخت چگونه ما و همه را خشمگين ساخته بود . ايشان را به سراى خوارى و نگون بختى بدانجا كه خداوند برايشان فراهم كرده فرود آوريد . كشتارى كه ايشان از حسين ( ع ) و زيد كردند به ياد آريد و كشتهء ديگر را در كنار مهراس فراموش مكنيد . و هم آن كشته را كه در حرّان به دست غربت و فراموشى سپرده شده است از ياد