تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ فخرى در آداب ملكدارى و دولتهاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 198

مساهمون:

ص١٩٨
ابراهيم امام ! و جنگ رفته رفته شدّت يافت . آن روز هر گاه مروان به دسته‌اى از سپاه خود فرمانى مىداد مىگفتند به دستهء ديگر فرمان ده ، و سرانجام كارش به جايى كشيد كه هنگامى به رئيس شرطهء خود گفت : پياده شو ، وى در پاسخش گفت : هرگز جان خود را به هلاكت نمىافكنم . مروان گفت : با تو چنين و چنان خواهم كرد و او را تهديد كرد ، رئيس شرطهء وى گفت : دوست مىداشتم قدرت چنين كار را مىداشتى ! . چون مروان سستى اطرافيان خود و جنگ و ستيز سپاهيان عبد اللّه را ديد زرى فراوان در مقابل لشكر خود نهاد و گفت : اى مردم بجنگيد و اين زر را برگيريد ، ايشان نيز دست به سوى آن گشاده كم كم از آن برمىداشتند ، آنگاه شخصى به مروان گوشزد كرد كه مردم به مالى كه در ميان لشكر نهاده‌اى دست‌درازى مىكنند ، و ما اطمينان نداريم آن مال از دستبرد ايشان محفوظ بماند . مروان نيز به پسرش فرمان داد كه در اواخر سپاه بايستد و هر كس را كه چيزى از آن زر ربوده است به قتل برساند . چون پسر مروان با پرچمى كه در دست داشت برگشت تا فرمان پدر را به كار بندد مردم ديدند پرچم به عقب برمىگردد ، ازينرو فرياد زدند : شكست ! شكست ! و عاقبت مروان و لشكرش از سپاه عبد اللّه شكست خورده فرار كردند و از دجله گذشتند . و كسانى كه در دجله غرق شدند بيش از كشتگان بودند . در اين وقت عبد اللّه بن على اين آيه را تلاوت كرد :
وَ إِذْ فَرَقْنا بِكُمُ الْبَحْرَ فَأَنْجَيْناكُمْ وَ أَغْرَقْنا آلَ فِرْعَوْنَ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ
[ 1 ] . سپس عبد اللّه به اردوگاه مروان در آمده هر چه در آن جا بود به غنيمت گرفت و مدّت هفت روز در آن جا اقامت گزيد .
هامش
[ ( 1 - ) ] سورهء بقره ، آيهء 50 .