قلعهاى نزديك همان نواحى به زندان افكندند ، سپس آنچه در ميان سپاه خليفه بود به غنيمت برده شد . پس از چند روز سلطان مسعود با خليفه ملاقات كرده وى را دربارهء كردارش مورد عتاب قرار داد ، آنگاه امر صلح ميان ايشان مقرر شد و با يك ديگر سازش كردند ، و خليفه عازم خرگاهى بزرگ كه سلطان برايش زده بود گشت . چون خليفه به قصد آنجا سوار شد سلطان مسعود غاشيهء مركب او را گرفته در ركابش روان شد ، و سپس قتل مسترشد به نحوى كه پس از اين شرحش خواهد آمد اتفاق افتاد .
بنابر اين دولتهاى مذكور كه جملگى در عصر بنى عباس به ظهور پيوستند هيچيك نتوانستند ملك عباسى را زايل و آثارشان را محو كنند . بنى عباس اساسا چنان شأن و منزلتى در نفوس مردم داشتند كه هيچكس در دنيا چنين شأن و منزلتى پيدا نكرد ، تا آنجا كه چون سلطان هلاكو بغداد را فتح كرد و خواست خليفه ابو احمد عبد اللّه مستعصم را بكشد ، چنين در گوشش خواندند كه هر گاه خليفه كشته شود نظام عالم مختلّ خواهد شد ، و آفتاب خواهد گرفت ، و باران نخواهد باريد ، و گياهى نخواهد روييد . هلاكو از اين سخنان بيم بر دل گرفت ، لذا از يكى از علما دربارهء حقيقت اين امر پرسش كرد ، عالم مذكور حق مطلب را در اين باره به دو گوشزد كرده گفت :
على بن ابى طالب ( ع ) به اجماع مردم عالم بهتر از اين خليفه بود و كشته شد . و هيچيك از اين محذورات پيش نيامد ، همچنين حسين ( ع ) ، و هم اجداد همين خليفه جملگى كشته شدند و همه گونه مصيبتى برايشان وارد آمد ، نه آفتاب گرفت و نه باران قطع شد .
چون هلاكو اين مطلب را شنيد آنچه در خاطرش نقش بسته بود از ميان رفت .
پس از آن عالم مذكور در خصوص گفتار خود بدين بهانه توسل جست كه سلطان هيبتى
تاريخ فخرى در آداب ملكدارى و دولتهاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 189
مساهمون: محمد بن علي بن طباطبا ( ابن الطقطقي )
ص١٨٩