مرتبه رسيد كه همه مىدانيم .
بعضى گفتهاند ابو مسلم بندهاى بود كه همچنان دست به دست مىگشت تا به دست ابراهيم امام افتاد ، چون ابراهيم ابو مسلم را ديد عقل و رفتارش مورد توجه وى قرار گرفت و او را از صاحبش خريد و علم و هنر به دو آموخت تا جايى كه وى را نزد شيعه و داعيان خود در خراسان فرستاد ، و ابو مسلم همچنان پيشرفت مىكرد تا به مقامى بلند رسيد .
چون ابو مسلم نيرو و شوكت يافت ادعا كرد كه فرزند سليط بن عبد اللّه بن عباس است . اين سليط داستانى دارد كه به نحو اختصار در اينجا به شرح آن مىپردازيم :
عبد اللّه بن عباس كنيزى داشت كه زمانى با وى هم بستر شد و سپس از او دورى جست ، پس از چندى يكى از بردگان او را به عقد نكاح خويش در آورده با او نزديكى كرد ، و كنيز مزبور از آن برده پسرى آورد و او را سليط نام نهاد ، آنگاه وى را به عبد اللّه بن عباس نسبت داد ، ولى عبد اللّه بن عباس منكر شد و بدان اعتراف ننمود . سليط رفته رفته بزرگ شد ، و عبد اللّه بن عباس بىنهايت از او بدش مىآمد . چون عبد اللّه وفات يافت سليط با ورثهء او در ميراثش به نزاع برخاست . اين مطلب كه وسيلهء خوبى براى كاستن شأن على بن عبد اللّه بن عباس بود مورد توجه بنى اميّه قرار گرفت ، لذا از سليط پشتيبانى كرده پنهانى دربارهء او به قاضى دمشق توصيه نمودند ، قاضى دمشق نيز از سليط جانبدارى كرد و دربارهء ميراث به نفع او رأى داد ، و در اين خصوص كشمكشهايى پديد آمد كه شرح آن در اين جا موردى ندارد . چون ابو مسلم نيرومند شد ادعا كرد كه از فرزندان همان سليط است .
ابو مسلم همچنان به نفع ابراهيم امام نامه نوشته به خراسان مىفرستاد ، و پنهانى براى او تبليغ مىكرد تا آنكه دعوت عباسيان آشكار گرديد و كار به نفع آنان تمام شد .
تاريخ فخرى در آداب ملكدارى و دولتهاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 186
مساهمون: محمد بن علي بن طباطبا ( ابن الطقطقي )
ص١٨٦